تبليغاتX
بَرکَت

بَرکَت

ادبی، هنری

 

"چراغ به دست

به دنبالم مي‌آيند

جايي براي رفتن سراغ داري؟

چراغ به دست مي‌آيند ..."

 

باشد. حق با توست. گيريم چراغ به دست به دنبالت مي‌آيند. اما تو آنقدر بلند فرياد مي‌زني كه بالاخره پيدايت  خواهند كرد. مي‌پرسي:

   -         تو مي گويي، چيكار كنم؟

   -         همان كاري كه قبلا مي‌كردي. سرت در لاك خودت باشد. مي فهمي كه؟ يك لاك‌پشت موّدب باش. سرت را بيرون نياور. در همان امنيت تاريك بمان. روشنايي بزرگ بيرون را بگذار براي ديگران. به تاريكي عادت كن. خورشيد دوزخ است.

     سرت را برمي‌گرداني. اينطرف، ديوار بتوني محكمي است با نقش ساده مستطيلي. فكر مي‌كني اگر مورچه‌اي از آن بگذرد به راحتي ديده مي‌شود. به راحتي مي‌توان له‌اش كرد امّا از وقتي كه به ياد داري مورچه‌اي در اين اتاق نديده‌اي. كمي عجيب است. زير لب مي‌گويي: "خانه‌ي بي‌مورچه؟ امكان ندارد". حتما بايد جايي پنهان شده باشند. شايد شب‌ها،‌ نيمه‌شب‌ها وقتي خوابي بيرون مي‌آيند. بگذريم. مهم نيست. سرت را برمي‌گرداني. اينطرف انبوه كاغذ است و كتاب و قلم و كارتن‌هاي خالي غذا و شيشه‌هاي خالي نوشيدني. چيزهاي ديگري هم هست. مثلا پوست شكلات‌، تفاله هاي چاي كه وقتي تيره مي‌شوند از قوري‌ پرت كرده‌اي بيرون. يكي از آنها روي دمپايي‌ خاكستري افتاده است. يكي روي عكسي كه سالها پيش گرفته‌اي و دوستش داري. عكس يك مانكن است كه آنطرف شيشه خيره به تو نگاه مي‌كند و تصوير درخت روبرو بر ان افتاده. يكي از تفاله‌هاي چاي روي عينكت افتاده و قطره‌‌هاي قهوه‌اي چاي روي دسته‌اش خشك شده‌اند. رنگش به تفاله‌ي سيبي كه روي ميز پوسيده شبيه است.

 

    سرت را برمي‌گرداني. چيز ديگري براي فكر كردن نيست. و چيزهاي زياد ديگري براي فكر كردن هست. به ترانه‌اي فكر مي‌كني كه مدتها پيش شنيده‌اي. در يك خيابان شلوغ بود. شب بود. دخترك آكاردئون در دست، صدايش را در فضا رها كرده بود:"عاشق شدم به چشمات/ دادم دل به رويات / رفتي و پا گذاشتي / به سادگي رو حرفات / با ياد تو هميشه..." صداي دخترك در شلوغي ماشين‌ها گم مي‌شود. نمي‌تواني به راحتي ادامه‌اش را بشنوي. صداي دخترك در ذهنت مي‌نشيند. حزني در صدايش هست. حزني در صدايش.( مي‌خواهي براي اين حزن فلسفه ببافي امّا نه همين كافي است. وقتي پاي فلسفه مي‌ايد همه چيز به گند مي‌كشد). به سفري كه داشته‌اي فكر مي‌كني. گاهي لبخند مي‌‍زني. لبخندي سرد. مثل لبخند مرد محتضر.  

 

     سرت را برمي‌گرداني. همان ديوار بتوني است با نقش ساده مستطيلي. تمام اين روز و شب‌ها همين بوده است. همين ساده‌گي. همين هيچي. ذرات اين ديوار را مي‌شناسي. با نقش‌هاي كوچك تكراري‌اش شكل‌هاي عجيبي در ذهنت ساخته‌اي. ابرهاي پريشان،چهره‌هاي جورواجور، مرد دلتنگ،پسر شيرين. گرگ، گاو و ... و مورچه. مورچه؟ با هيجان در ذهنت داد مي‌زني:" مورچه؟ امكان ندارد". شادي ضعيفي به سراغت مي‌آيد. لب‌هاي خشكت را تكان مي‌دهي.مي‌پرسي:" جايي براي رفتن سراغ داري؟"

 


 

نزديكي

نزديك به من

نشسته‌اي

روي آن صندلي سفيد

و به انگشتانم زُل زده‌اي

تا تو را بنويسم:

مرگ


 

چند لینک:

مهاجران افغان در ایران

بیا تو هم برده گی کن. نازیلا و صدای محبوسش

 

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت0:49توسط الیاس |
زني از ایوان

 

( اميدوارم اين  ... را كامل بخوانيد و بعد نظر بدهيد)


  سيّال ذهن

خبر اين بود:

" بر اساس اعلام رسمي اداره كل امور اتباع و مهاجرين خارجي وزارت كشور، ثبت نام كليه اتباع عراقي و افغاني در آزمون سراسري سال 1388 « ممنوع » مي باشد."

    به خواهرم گفتم اعتنايي نكند. امسال هم بخواند. شايد فرجي شد. هميشه همينطور است. آدم‌هاي ضعيف عادت دارند وقتي به سدي برمي‌خورند به فرج ايمان مي‌آورند. به قول مرحوم ناپلئون بناپارت: " اميد غذاي بيچاره‌گان است". " شايد فرجي شد" بقيه هم گفتند. مادر،‌ پدر و ديگران. و خواهرم با سرخوردگي كه از سال قبل داشت، امسال را هم خواند تا شايد " فرجي " شد. امّا " فرجي" نشد و اين خبر كه با فونت بزرگ در دفترچه ثبت نام آزمون سراسري سال 1388،  نوشته شده بود،‌ آينده او و دهها هزار جوان مهاجر ديگر را تغيير داد. چقدر جالب و عجيب است. يك جمله كوچك همه چيز را تغيير مي‌دهد. آينده دهها هزار انسان را.

    چند روز پيش پوستر همايشي را ديدم با عنوان : " knowledge is power" دانش،‌ قدرت است". در زمان‌هاي گذشته، تنها  عده‌‌ي محدودي حق باسواد شدن داشتند. فرزندان شاهان و درباريان و ثروتمندان. چرا كه دانش قدرت بود و هست. (قصه آن " انوشيروان عادل " را هم لابد شنيده‌ايد).  و كمتر از صد سال پيش( 24 آوريل 1915) دولت عثماني 300 نفر از روزنامه نگاران و نويسنده‌ها و رهبران فرهنگي ارامنه را دستگير كردند چرا كه مي‌خواستند صداي فرهنگ يك ملت را ساكت كنند، زبان آن را ببرند و سرش را بزنند. و آن شروع بود (لينك را اينجا بخوانيد)  و بعد چند صد هزار ارمني به درك واصل شدند و  آب از آب تكان نخورد. اينها و هزار داستان خواندني ديگر نشان مي‌دهد كه دانش قدرت است و هركس بيشتر داشته باشد، بيشتر دارد.

   زمانه زمانه‌ي عجيبي شده  است. اين آب آنقدر گل‌آلود شده كه ماهيانش هم رنگ گِل گرفته‌اند. دين، اخلاق، حقوق‌بشر، مذهب، شهادت، نيرنگ، كفر، بني‌ادم اعضاي يكديگرند، س‌ك‌س، بهشت،‌ دوزخ،‌ ثواب، جزا،‌ خوب،‌ شر، سياست . اين كلمات آنقدر در هم حل شده‌اند كه ديگر نمي‌توان به راحتي آنها را شناخت و از هم تميز داد. به راحتي نيز نمي‌توان قضاوت كرد. در هر جبهه هزار دليل و توجيه وجود دارد. شايد بايد مثل بازي‌هاي كودكي تنها راه حل پرتاپ سكه‌اي به هوا باشد تا معلوم شود كدام "شير" است و كدام "خط".

 

شير :

روزنامه را باز مي‌كني. معمولا اينطور شروع مي‌شود:

    يك ميليون مهاجر مجاز و دو ميليون مهاجر غير مجاز افغان در ايران زندگي مي‌كنند. آنها با مزد كم‌،‌كارهاي سخت را انجام مي‌دهند و براي پيمانكاران سود بيشتري دارند و اين باعث بيكاري كارگران ايراني مي‌شود. آنها به رايگان از سوبسيدهاي دولتي كه براي حمل و نقل و مواد غذايي چون نان اعمال مي‌شوند،‌ بهره‌مندند و بيشتر از همه از امنيت. بيش از سي‌سال است كه سفر به خانه همسايه را شروع كرده و همچنان به ماندن و مهماني خوردن اصرار دارند. اين حرف‌ها را دوست ديگري با لحن بهتري بيان مي‌كند. ( خواهش مي‌كنم بخوانيدلينك را اينجا بخوانيد ). هزاران دانشجو در ايران تحصيل كرده‌اند و دهها هزار نيز در مدارس ابتدايي تا دبيرستان باسواد شده‌اند و همين‌ها كافي است تا هم پيش خدا شرمنده نبود و هم پيش بنده‌اش و حالا به قول معروف: " مهماني تمام شده است، نخود  نخود، هر كه رود خانه خود".  

  به نظرت كاملا عقلاني و منطقي مي‌آيد. به واقع نيز چنين است. آدم در خانه‌ي پدرش هم نمي‌تواند اينقدر مهماني بخورد.

 خطّ:

   جنگ خواهر و مادر نمي‌شناسد. كنيسه و مسجد و كليسا نمي‌شناسد. قرآن و سنّي و شيعه و ب ه ائي و مسيحي نمي‌شناسد. جنگ جنگ است. مثل يك سگ هار است كه پاي هر كسي را مي‌گزد و اگر گزيد،‌ زخمش به راحتي درمان نمي‌شود. شايد لازم باشد پا را قطع كرد يا به شهر رفت. در شهر بيمارستان‌ است. دكترها و خانم‌دكترهاي مهربان هستند. با هزار زجر پدرت تو را از روستاي دورافتاده‌ات به شهر مي‌آورد. امّا متاسفانه دكتر‌ها و خانم‌دكترهاي مهربان نيستند. يكي  جسد شويش را در گور مي‌كند، يكي  از ترس بدنامي در خانه محبوس است و چند تايي هم با هزار زرنگ بازي، ويزاي كشوري خوش و آب و هوا را گرفته‌اند و رفته‌اند. و رفته‌اند و حالا هيچ كس نيست و پاي تو درد مي‌كند،‌ وَرم كرده، درد مي‌كند.

    پدرت شنيده است كه  در همين نزديكي‌ها سرزمين ديگري  است كه به زباني شبيه تو حرف مي‌‍زنند و به قبله‌اي شبيه تو نماز مي‌كنند و به ياد مي‌آوري " علي شفيعي" -پسرعمه‌ات- را كه سالها پيش به آنجا رفته و با آنها در يك صف جنگيده و شهيد شده است. مي‌گويند قبرش يك جايي در " بهشت رضا" است. پدرت تمام پولش را به دوستي مي‌دهد تا تو را به مرز برساند و خودش از دور رفتن تو را مي‌بيند. دور شدنت را و حتي نمي‌تواند گريه كند، تو نيز نمي‌تواني. به راه مي‌افتي. در راه بسيار ديگراني را مي‌بيني كه هر كدام يكي از عزيزانشان را با دستان خود به گور سپرده‌اند. ديگراني كه از ترس، همه‌ي زندگي‌شان را گذاشته‌اند و حالا مي‌گريزند به اميد جايي بهتر كه باز هم به قول مرحوم ناپلئون " اميد غذاي بيچاره‌گان است". در راه كساني را مي‌بيني كه جنگ پوتينش را بر گلوشان گذاشته و آنها مدام سرفه مي‌كنند. بالا مي‌آورند دود و غم و درد را. كساني كه جنگ، به آنها تجاوز كرده و آنها سربه زير مي‌گذرند. كساني كه جنگ،‌ مزرعه‌شان را سوخته و قلبشان را شكسته است. انبوه آدمهاي ساكت،‌ كوتاه قد، چشم بادامي، بي‌قلب و دلتنگ را مي‌بيني كه از كنارت مي‌گذرند.

    به مرز مي‌رسي و مرز بسته است. مرز سالهاست بسته است. چرا كه آدمهاي زيادي پيش از تو از مرز گذشته‌اند و " مرز" بسته  است. همين. توضيحي لازم نيست. امّا اينطرف سگ‌ها در كمين توست و پايت هم درد مي‌كند و بدتر از همه شكمت گرسنه است. و گرسنگي و گرسنگي و گرسنگي. و گرسنگي انسان را به راههاي عجيبي مي‌برد. به راههاي عجيبي كه از كوهها مي‌گذرد و تنها قاچاقچيان  انسان مي‌دانند و ماموران مرزي و كركسان گرسنه. " از مرز گذشتيم" اين را يكي از قاچبران مي‌گويد و تو لبخند مي‌زني. " آدم خوش شانسي هستي" او ادامه مي‌دهد. با خودت فكر مي‌كني: "خوش شانس؟!". آري خوش شانس كه اگر چنين نبود تو نيز چون " سيد رضا" و " فيض محمّد" سر از " تلّ‌ سياه" و " سفيد سنگ " در مي‌آوردي و يا به جرم ورود غيرمجاز از " شش ماه تا سه سال " زندان انتظارت را مي‌كشيد و يا مثل " قربان" در راه، قاچاقبران تو را رها مي‌كردند و تو از تشنگي و دلتنگي مي‌مردي.

    بالاخره به شهري مي‌رسي و خوشبختانه، خانه " علي شفيعي" را مي‌يابي و مادرش تو را بازمي‌شناسد و با فروش مقداري از اسباب خانه‌اش،‌ پول قاچاقبري ات را مي‌دهد. اول مي‌روي حرم امام رضا و خوشحالي از اين رسيدن و مي‌گويي : " يا امام  ِ غريب". و مي‌ماني و مي‌ماني و هواي خوش مشهد و تهران و شيراز و اصفهان و يزد ريه‌ات را پر مي‌كند و تو هواي روستاي دورافتاده‌ات را از ياد مي‌بري و البته هر شب به اخبار راديو ‌BBC گوش مي‌دهي كه از كمك‌هاي ميلياردي، نيروهاي حافظ صلح، پارلمان مردمي، دفتر حقوق بشر و البته از شيك پوشي رئيس جمهورت مي‌گويد امّا پايان همه‌ي خبرهاي خوش اين است كه هنوز " سگ ِ‌ جنگ" زنده است و هنوز مي‌درد و مي‌خورد و درد موهومي در پاهايت زنده مي‌شود.

     به حمام‌ مي‌روي. لباسهاي كهنه‌ات را مي‌شويي. اتو مي‌زني. از قيافه‌ات در آيينه خوشت  مي‌آيد. بعد به مكتب مي‌روي. مي‌خواني. با سواد مي‌شوي. بسيار ديگراني كه همراه تو آمده بودند و يا پيش از تو آمده بودند نيز سرنوشتي شبيه به تو را پيدا مي‌كنند. پدرانشان چاههاي عميق مي‌كنند، ساختمانهاي بلند مي‌سازند و پسرانشان به مكتب مي‌روند. با سواد مي‌شوند. تو نیز روزها درس می خوانی و شب ها کار می کنی در یک کارگاه خیاطی. دوستان ايراني پيدا مي‌كني. لهجه‌شان را ياد مي‌گيري با آنها حرف مي‌زني‌،‌ مي‌خندي، دوست مي‌شوي و دلت مي‌خواهد يك روزي  وطنت آباد شود و تو برگردي و دوستانت را مهمان كني.( در خيالاتت چنين فكر مي‌كني).

   دوستان ايراني‌ات به جائي بنام " دانشگاه" مي‌روند. بعضي از هموطنانت نيز و تو هم دلت مي‌خواهد به آنجا بروي. فكر مي‌كني آنجا پايان همه چيز است. بعدش مي‌تواني كارهاي بزرگ كني. آرزوهايت را برآورده سازي. مثلا " خانه بخري"، " براي فاميل‌ات خرجي روان كني" اصلا " وطنت را هم آباد كني" امّا به تو كه مي‌رسد مي‌گويند: " نه،‌ تمام شد... ثبت نام نمي‌شويد". دلت مي‌گيرد.افسرده و دلسرد و تكيده مي‌شوي. شروع مي‌كني به ناله كردن. دليل آوردن. تحليل كردن. (راستي فراموش كردم بگويم حتي ياد مي‌گيري تحليل كني و جواب پس بدهي). مثلا مي‌گويي:" چطور است كه تاريخ كشورتان با هجرت پيامبر آغاز شده و حالا با مهاجران اينطور رفتار مي‌كنيد؟" و مثلا : "اگر ما به كشورتان مهاجر شده‌ايم به همان اندازه نيز از مردم شما در كشورهاي ديگر مهاجر شده‌اند" و يا: "آنها كه كافر هستند و به دين ما پايبند نيستند رفتاري بهتر از اين با مهاجران دارند" و يا " چطور روي يكي از اسكناسهايتان اين جمله نوشته شده كه ديانت ما عين سياست ماست و ...؟" بعد هنوز فكر مي‌كني دلت پر است، مي‌گويي "اگر امام زمان هم بيايد به سرزمين "امام زمان" بايد شناسامه‌ داشته باشد وگرنه مثل بقيه عرب‌هاي عراقي بايد اخراج شود"  و يا مي‌گويي " چطور است كه از فلسطينيان حمايت مي‌كنيد و از ما كه هم دين و همزبانتان هستيم، نه؟" گاهي تند مي‌شوي و مي‌گويي:" مصر گذرگاههايش را براي كمك به فلسطينيان مي‌بندد و شما دروازه‌هاي دانش را..." بعد مي‌بيني...

 

   بعد مي بيني نه، نه همه چيز را قاطي كرده‌اي. خودت هم نمي‌داني چه مي‌گويي. نمي‌تواني درست تحليل كني. شايد همه‌ي آن چيزها را كه خوانده‌اي،‌ غلط برداشت كرده‌اي. قادر به قضاوت كردن درست نيستي. نمي‌داني كدام طرف را بگيري. در هر طرف هزار دليل است و هزار بي‌دليلي. عقلت به جايي نمي‌كشد. تنها فكر مي‌كني كاش زمين آنقدر بزرگ بود كه جا براي همه‌ي آدم‌ها بود. به دور و برت كه نگاه مي‌كني فقط يك جاده طولاني مي‌بيني. مدرك شناسايي‌ات باطل شده. جواز كارت وقتش تمام شده و اتاقت كرايه‌اش عقب مانده. كاپشن نخ نمايت را از روي  چمدانت برمي‌داري و در سياهي شب به راه مي‌افتي و در ذهنت زمزمه مي‌كني : " كجاي اين شب تيره ، بياويزم‌ قباي ژنده خود را؟"

 □

   به خواهرم گفتم: نمي‌دانم. نمي‌دانم. ما ملت از دست رفته‌ايم خواهرم. ما... ملت از دست رفته‌ايم ...


 

 به ياد محمّدرضا، باقر رفيع و قهّار عاصي

 

"بيگانه"

 برايم بخوان محمّد

مي‌خواهم برگردم

از درّه سرازير شوم

روبه‌رويم مزرعه گندم باشد

درختان زردآلو

و گل‌هاي خشخاش

پيرمرد قرآن بخواند

پيرزن چراغ را از ايوان به اتاق بياورد

و ما خيره به شعله‌ آرام بخنديم ...

 

- بس كن

  اين قصه كسي را به خواب هم نمي‌برد

بايد جايي تفنگي سرفه كند

پايي پژمرده شود

مزرعه‌‌اي بسوزد

و ما شبانه بگريزيم

از "برغص" تا " قندهار"

از" كراچي" تا "مشهد".

برايم بخوان محمّد

تا از ياد نبرم

محله فقيرمان را

كه من از بردن نامش شرم داشتم

"ده‌متري ساختمان "

ده متري افغاني‌ها

كولي‌ها

بلوچ‌ها

قرض

غم

نامه‌ي تردّد

اردوگاه

همه‌ي آنها در محله ما مي‌لوليدند.

 

"هي افغاني

حواست كجاست؟"

اين را كودكي گفت

كه تازه زبان باز كرده بود

چشمان معصوم عجيبي داشت

و من ترسيدم

از "گلشهر" تا "ورامين" ترسيدم

و  كودكان به لهجه‌ام مي‌خنديدند.

 

به آينه نگاه كردم

به چشمان بادامي‌ام

كه مرا از صف ِنان بيرون مي‌كرد

و فاصله‌ام ميان خانه تا مرز بود

چون يهودي‌اي كه نامش

فاصله‌ء ميان اردوگاه تا مرگ بود.

"بهار و يار و قلب بي‌قرارم "

آري بلند بخوان

تا محبوبم از پشت سيم‌ها و ستون‌ها بشنود

ما در همان كوچه‌هاي تنگ عاشق شديم

آرام قدم زديم

آرام خنديديم

و

آرام گم شديم.

محمّد

گاهي فكر مي‌كنم اين خيابان‌ها را نمي‌شناسم

اين كوچه‌ها را براي اولين بار ديده‌ام

و درختان مرا به يكديگر نشان مي‌دهند

شب‌ها

پيش از خواب

پرنده ناشناسي به كلكينم مي‌كوبد

به تكرار صدايش گوش دادم

به آوازي محزون مي‌گويد:

"بيگانه ... بيگانه".

 

 مي‌خواهم خودم را پيدا كنم

تو را پيدا كنم از ميان گور دسته‌جمعي

محبوبم را از لاي ديوارهاي آوارگي

زني از ايوان صدايم بزند

و من با تمام پاهايم بدوم.

 

 پانوشت:

قهار عاصي: يكي از شاعران افغان كه مدتي در ايران و اتفاقا در محله " ده‌متري ساختمان"، جايي كه من نيز زندگي مي‌كردم، به سر برد امّا بخاطر نداشتن مدارك اقامتي ناچار به ترك ايران شد و در بمباران شهر كابل سال ۱۳۷۳ توسط مجاهدين كشته شد. - "بَرغص": روستاي زادگاه من در اروزگان- " ده‌متري ساختمان": يكي از فقيرترين محله‌ها در مشهد-"گلشهر": از محله‌هاي مهاجرنشين در مشهد- "كراچي" : از شهرهاي مهاجرنشين پاكستان- " بهار و يار و قلب بي‌قرارم" اشاره به ترانه‌اي افغاني با همين مطلع.


لينك : وب سايت درّدري كتاب در آب

حافظ موسوي و مقاله اي در مورد س‌ان‌س‌و ر

گفتگو با محمد كاظم كاظمي

 گزارشي تصويري از محله گلشهر مشهد در سايت Youtube

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت21:6توسط الیاس |
 

حس مي‌كنم  اسبي هستم كه به گاري بسته شده. اسبي كه به گاري بسته شده. اسبي كه به گاري بسته شده. اسبي كه به گاري بسته شده. اسبي به گاري بسته شده. اسبي كه به گاري بسته شده. اسبي كه به گاري بسته شده. اسبي كه به گاري بسته شده. اسبي كه به گاري بسته شده. اسبي كه به گاري بسته شده. اسبي كه به گاري بسته شده. اسبي كه به گاري بسته شده. اسبي كه به گاري بسته شده. اسبي كه به گاري بسته شده. اسبي كه به گاري بسته شده. اسبي كه به گاري بسته شده. اسبي كه به گاري بسته شده. اسبي كه به گاري بسته شده. اسبي كه به گاري بسته شده. اسبي كه به گاري بسته شده

و شيهه‌اش سكوت كوه را نمي‌شكند.

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت21:32توسط الیاس |
شيوع

 

 چه فرق مي‌كند؟

" رندل‌المال" يا "مشهد "

" گلنلك"  يا  "قندهار "

تو نيستي

و اين اتاق كلكيني به صبح ندارد.

 

 روانشناسم مي‌گويد

" نوستالوژيا" گرفته‌اي

نووو  سي ي ي  تاااا

لووو  ژي ي يااااا

مرا ببخشيد منتقدان عزيز!

اگر قواعد ظريفتان را رعايت نمي‌كنم

اين روزها همه قافيه را باخته‌ايم

خاك‌‌ها مين مي‌زايند

شراب‌ها مزّه شاش مي‌دهند

گرگ‌ها به پاسباني گله نشسته‌اند

و آنكه آن بالا خوابش برده

                                قاعده‌ها را از ياد برده است.

 مي‌خواهم به تو فكر كنم

كه شيوع كرده‌اي در رگ‌هايم

چون ايدز در افريقا

افسردگي در غرب

 

مي‌خواهم به تو فكر كنم

امّا مي‌گويند

قايقي با بيست و پنج بدن بودند

با بيست و پنج  هزار زخم

    بيست و پنج هزار اميد

مي‌گويند

بين آنها لبي به زيبايي تو فرياد زده است : كمك

دستي به زيبايي تو فرياده زده است:...

مي‌خواهم به تو فكر كنم

نه به قايقي كه در اقيانوس آرام غرق شده است

       كودكاني كه تجارت مي‌شوند

       غرائض جنسي حيوانات.

زمانه روسپي گري است عزيزم

تو موهايت را به ده دينار مي‌فروشي

من همين شعر را كه براي تو مي‌نويسم

به پايتخت ايميل مي‌كنم

تا شايد جايزه‌اي ببرم.

 

روانشناسم مي‌گويد

يار تازه بگير

هواي تازه بنوش

آخ

چه فرق مي‌كند

تو نيستي

و اين اتاق كلكيني براي نفس كشيدن ندارد.

20/4/09

كلكين : در فارسي دري به معناي دريچه، پنجره است

رندل المال: خیابانی شلوغ و دیدنی در ادلید/ گلنلک : ساحلی زیبا در ادلید استرالیا


  مجموعه شعرهاي بهترين دوستانم وحید طلعت، سعید توکلی و بابك دولتي در ماه اخير چاپ شده‌اند. از صميم دل به آنها تبريك مي‌گويم.

       

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت20:40توسط الیاس |
مثلث تنهايي

    

ساقيا آمدن عيد مبارك بادت       وان مواعيد كه كردي مرواد از يادت


چيزي هست كه نمي‌توانم به راحتي درمورش بنويسم. نمي‌توانم همه‌ي آنچه را كه در اين دو ماه حس كرده‌ام  همه‌ي آنچه را كه شنيده‌ام و همه‌‌ي آنچه را كه ديده‌ام را بنويسم. تنها مي‌توانم بگويم علي عربي يعني رمائيل.


سلام دوست ناديده

    نمي‌دانم از كجا شروع كنم. حرف‌هاي زيادي دارم. خاطرات بسياري كه مي‌خواهم در موردشان بنويسم. جاهاي زيادي رفته‌ام و آدم‌هاي فراواني را ديده‌ام. آدمهايي كه سالها مي‌شناختمشان و خاطرات مشترك داشتيم. و آدمهايي كه تا حال نديده بودم و وقتي برايشان نامه مي‌نوشتم، اينطور شروع مي‌كردم: " سلام دوست ناديده".

    من هميشه سفر را دوست‌ داشته‌ام، با همه‌ي مخلفاتش. تنها سفر كردن. دلتنگ شدن. به يك جاي جديد رفتن. آدمهاي جديد ديدن و تجربيات جديد را لمس كردن. من در سفر بزرگ شده‌ام. مي‌گويند " بند ِ ناف" هر كسي را با چيزي مي‌بُرند. من هم خودم دقيقا معني اين را نمي‌فهمم اما مادركلانم خوب مي‌فهمد. مادركلانم مي‌گويد: "هر كودكي كه به دنيا مي‌آيد، در همان لحظه بند نافش را به چيزي مي‌‌بّرند. يكي را به خوبي، يكي را به بدي، يكي شرّ مي‌شود و يكي خير." مي‌دانم اين قضيه خير و شرّ چقدر تكراري و كهنه است اما براي مادركلانم اين چيزها فرق نمي‌كند. بله مي‌خواستم بگويم كه بند ناف مرا هم شايد به " سفر " بسته باشند. من بسيار سفر كرده‌ام و دوست دارم بسيار سفر كنم. بيشتر از همه دلم مي‌خواهد روزي،‌ روزگاري به " كلكته" بروم. نمي‌دانم چرا اين كلكته را اينقدر اصرار دارم با اينكه تا همين يك سال پيش نمي‌دانستم يك جايي در همين هندوستان خودمان است اما به گمانم اين برمي‌گردد به يك برنامه‌ي كارتوني به نام " دور دنيا در هشتاد روز" كه در كودكي مي‌ديدمش و در يكي از داستان‌ها زني در كلتكه را مي‌خواهند آتش بزنند چرا كه شوهرش مرده است و او نيز بايد زنده بسوزد و بعد همين چند مسافر تازه وارد او را نجات مي‌دهند و ... دلم مي‌خواهد به " امريكاي جنوبي" بروم. به خصوص به مكزيك، آرژنتينا. اين هم شايد به خاطر فيلم‌هايي باشد كه ديده‌ام. بگذريم. فكر مي‌كنم كاملا از بحث پرت شدم.

كرج و دوستان شاعر و نويسنده

     در اين سفر تقريبا طولاني خاطرات عجيب و خوبي را داشتم. يكي از آنها يافتن دوستاني تازه بود. حسّ خاصي دارد آدم وقتي دوستي تازه مي‌يابد. براي من بسيار شيرين است. خودم را خوشبخت حس مي‌كنم وقتي به دوستانم فكر مي‌كنم و اينكه چقدر دلتنگشان مي‌شوم. براي من ثروت بزرگي است. در اين سفر مكان‌هاي زيادي را نديدم اما براي من آدم‌ها بيشتر از جاها جذابيت دارند. و من از كشف انساني در ميان انبوه آدم‌ها به هيجان درمي‌آيم تا از تماشاي كاخي كه با گوشت و پوست و خون فقرا سربرافراشته باشد. بيشترين وقت را در مشهد بودم كه مرا به عزيزترين كسانم رساند. پدرم، مادرم، برادرانم و خواهرانم. مدتي را نيز در تهران بودم و بعد هم زنجان و كرج و ورامين و قم. همين.

     بعضي چيزهايي نوشته‌ام در اين سفر كه مي‌خواستم در اين صفحه بگذارم اما هيچ وقت مجال مناسبي مثل امشب پيش نيامد. اميدوارم در پست‌هاي بعدي بتوانم بعضي از آنها را كه چيزي شبيه سفرنامه هستند در اينجا بمانم.


تنها يك شعر مي‌مانم كه تنها شعري است كه در ايران سروده‌ام و اتفاقا در آخرين شب و آخرين ساعات:

 

برهنه شديم

و ديگر رازي بين ما نيست.  

 

نگاه كرديم

             و از شانه‌‌ي هم گذشتيم

نگاه كرديم

             و دچار شديم

نگاه كرديم

گذشتيم.

 

آنجا كجاست ؟

كه آدم را دست‌هايش مي‌لرزد

پاهايش سست مي‌شود

دلش مي‌لرزد.

آن‌ طرف روشنايي

پشت تاريكي‌

آنجا كجاست؟

نامش را نمي‌دانم

اما بعضي‌ها مي‌گويند: " عشق " .

هنوز راه مي‌روي

نگراني

پيشاني‌ات ديوار چين است

موهايت اسبان وحشي عربي

مثلت تنهايي مي‌شوي

همه چيز را مي‌بلعي

همه‌ نيمكت‌ها

همه‌ زنبق‌ها

در آخر خود را نيز مي‌بلعي

...

( امّا من براي اينكه اين شعر تلخ‌ باشد

و دوستانم ابراز همدردي كنند

نمي‌توانم از تو بگذرم)

 

 آرام باش قرار من

ديگر مجالي براي گفتن نيست

مجالي براي شعر خواندن

بهانه آوردن

آرام باش اقيانوس دلتنگم

زمان ايستاده است

تو هنوز راه مي‌روي؟

 □

برهنه شديم

و ديگر رازي بين ما نيست.

 ما

من و تو

از شب گذشتيم

و چهره مرگ را ديديم

كه چقدر مضحك بود!

بيا به شانه‌هاي یکدیگر اعتماد کنیم

و كمي نفس بكشيم

پيش از آنكه آفتاب بیدار شود.

 

 


چند لینک مربوط به  برنامه جايزه شعر خبرنگاران :

خبرگزاري فارس، خبرگزاري ايسنا  ( ايران )

كانون وبلاگ نويسان افغانستان، هفته نامه اقتدار ملي، روزنامه راه نجات ( افغانستان)

و  محمد حسين محمدي با رمان از ياد رفتن برنده جايزه ....


چاپ دوم مجموعه " من گرگ خيالبافي هستم" منتشر شد.

مراكز فروش در ايران :

تهران: كتابفروشي خانه شاعران ايران:خيابان انقلاب، روبروي درب اصلي دانشگاه تهران، پاساژ فروزنده، طبقه منهاي دو، انتهاي سالن.

 نشر آهنگ ديگر:  88897970 021

مشهد: کتابفروشی هیواد:   خيابان سعدي، پاساژ مهتاب

  کتابفروشی هیواد : خیابان چمران- جنب بازارچه جنّت،  تلفن: ۲۲۳۶۳۲۳

 و كتابفروشي امام: خيابان دانشگاه، چهارراه دكترا، 

 همچنين اين نشرها در پخش اين مجموعه (در بيشتر شهرها) همكاري مي‌كنند:

            آهنگ دیگر،  ققنوس،  پيام امروز،  ماد، سرزمين

در افغانستان بزودي در كابل از طريق يكي از دوستان شاعر در اختيار علاقمندان قرار خواهد گرفت.



مشرق  هر دو هفته يكبار من گزارشي در وبلاگ مشرق  مي‌نويسم كه متعلق است به جمع كوچك ادبي ما در شهر ادليد، بسيار خوش مي‌شويم كه شما نيز به ما بپيونديد.

به اميد ديدار

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت22:41توسط الیاس |
جاده
 

 

  یک شعر

 

از دور

از بسیار دور

به سوی تو می آیم

به ناگاه اگر بادی میان موهایت دوید

اگر نامت را شنیدی

و پشت سر کسی نبود

اگر سنگی به شیشه نشست

با لبخندت کلکین را باز کن

چرا که من باز آمده ام

تشنه تر

شوریده تر

از دور

از بسیار دور


  یک نامه

  دوست من / کارهای ناتمام بسیاری مانده است،

اينبار كه آمدم‌ با هم قدم خواهيم زد / سيگار خواهيم كشيد / و شراب خواهيم نوشيد. / اينبار كه آمدم از باد، كاغذپراني خواهيم ساخت، /  و به شهرهاي ممنوعه سفر خواهيم كرد. هيچ سربازي نمي‌تواند از باد كاغذپراني بسازد، /حتي وزير مهاجرت نمي‌تواند./ ما از مرز می گذريم و به ديدن نياكانانمان می رویم. / مولوي پير را بيابيم كه سراسيمه به قونيه مي‌رود،/ فردوسي  به توس مي‌گريزد.../ ولشان کن/ اصلا گور پدر همه شان/

من تنها عاشق پدرم هستم كه گورش را با دستهاي خودش كند / و با گلوله ای آرام شد./  عاشق دختري هستم كه در کودکی ام می رقصید / باید تمامي ميخانه‌ها را بگرديم،/ شايد هنوز زنده باشد. / شايد همين زن كه گدايي مي‌كند/ ‌همين زن كه خودش را مي‌فروشد؛ / او باشد / آه شايد  او نيز گورش را با دستهاي خودش كنده و با گلوله‌اي آرام شده است...

 من می توانم این تسبیح کهنه را همینطور بشمرم

اما دوست من،

کارهای ناتمام بسیاری مانده است / و من بسیار خوشحالم... 


یک نقد

  نقدی بر مجموعه " من گرگ خیالبافی هستم" توسط سید رضا محمدی ( ساکن لندن - انگلیس)در سایت بی بی سی.

( از آنجا که سایت بی بی سی در ایران فیلتر شده است، متن کامل این نقد را در اینجا می مانم):  

 شعر های الیاس، آمیزه ای از نوستالژی، اعتراض، بدبینی(گاهی تا حد هیچ انگاری)و عشق و بالاخره هراس است. با زبانی شسته و لحنی بریده بریده و روایت هایی مدرن، روایت هایی که مرتب از اول شخص به دوم شخص و از دوم شخص به سوم شخص و از سوم شخص به دانای کلی غمگین می رسند. دانای کلی که به خاطر دانستن تمامی جزییات وقایعی تلخ، محکوم به غمگین بودن است. به این خاطر هر وقتی شعر الیاس، وارد جزییات می شود، تلخ ترمی شود....

  نوستالژی در شعر او بیشترین سهم را دارد، نوستالژی برای وطنی خیالی که در ذهن شاعری دور از وطن ساخته می شود، که سالها در بی وطنی از وطن، خاطراتی از گفته های مردم، از سطور کتب کهنه و از هزارتوهای خیال خویش آفریده است....

  شاعر این اعتراض های تلخ را رو به همه فریاد می زند، خطاب به پدرکه «میمون مقدسی» است. به مادر که ترانه ندارد و به وطندارانش که خانه ندارند و دختران سرزمینش که همه چیزشان بوی آوارگی و وحشت می دهد. و به قاچاقبرانی که از مرز افغانستان تا اروپا تکه تکه تکه وطنش را می فروشند و گاهی حتی ماجرا عمق بیشتری می گیرد، عمقی در حد ماجرای جنگ جهانی دارایان و ناداران....

 

برای خواندن ادامه و متن کامل این نقد گزینه " ادامه مطلب" در پایین را کلیک کنید.  


 

ادامه مطلب
+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت18:58توسط الیاس |
گاهي بهتر است دروغ بگوييم

 

براي ابراهيم

  

ابراهيم

نه تو مي‌تواني غم‌ها را بشكني

تبر بزرگ را بر دوش بزرگترين غم بنشاني

و زير لب با خدايت بخندي

تو تنها مي‌تواني

رستوران كوچكي در "اُكانول" را جارو بكشي

و گاهي بي‌گدار به دخترك زيبا، چشمك بزني.  

 

نه من الياسم

كه مي‌گويند هنوز زنده است

و بر درياهاي بي‌در و پيكر فرمانروايي مي‌كند

من تنها مي‌توانم

قرص‌هاي افسردگي‌ام را از ياد نبرم

و مواظب باشم مستي

به سرك‌هاي* منتهي به شهر سرايت نكند.

 

تاريكي ادامه دارد

بيا لب‌هامان را آتش بزنيم

و روح آواره‌مان را به آسمان بفرستيم  

تا ابر شوند

ببارند

و ما را چون مورچه‌هاي كوچك ِ دلتنگ در خود غرق كنند...

- آري

  گاهي بهتر است خيالبافي كنيم.

 

ابراهيم

ما پيامبران بي‌كتاب و نان و نامه‌ايم  

كه صبح‌ها از شانه‌‌ي گرسنه‌‌ي شب برمي‌خيزيم 

چين‌هاي پيشانيمان را اتو مي‌كشيم

و به اسماعيل خوشبخت همسايه لبخند مي‌زنيم

- آري

   گاهي بهتر است دروغ بگوييم.  

 

  ۲۰/۱۱/۲۰۰۸ - آدلید

* سَرَك: خيابان، جاده   


چند لينك:  ( مي‌توانيد روي هر كدام كليك كنيد و مطلب را به طور كامل بخوانيد )

    خبرگزاري كتاب ايران : برنده‌گان جايزه قيصر امين پور اعلام شدند

    كتابهاي برگزيده:رنگها وسايه‌ها، من گرگ خيالبافي هستم، من زندان توام يوسف

    كتاب نيوز :  من شاعر جوان، گرگ خیالبافی هستم


 

چند نقد تازه بر مجموعه شعر " من گرگ خيالبافي هستم"

 كندوي كلمات تاريك و روشن  ،  علي حسن زاده ، روزنامه اعتماد.

 شاعران افغان هم‌نوا با شعر امروز ایران هستند،  محمود معتقدي ، سايت آفتاب

از عشق و شیاطین دیگر، عليرضا فراهاني، روزنامه كارگزاران  

پيش به سوي عينيت: گروس عبدالملكيان، روزنامه جام جم

نگاهي به مجموعه"من گرگ خيالبافي هستم": سعدي گلبياني، روزنامه اعتماد، سايت وازنا

محوريت جنگ و مرگ در مجموعه" من گرگ خيالبافي هستمليلا كردبچه، دوماهنامه الفبا، شماره ۲۵   ( سپاس ويژه از خانم كردبچه و شعري كه در وبلاگشان نوشته اند:حسي شبيه پرنده‌هاي مهاجر .


"اين كاج كهن سال"

 مؤسسه فرهنگي درّدري برگزار مي‌كند

 نيكوداشت شاعر و  اديب معاصر كشور استاد ايما

    به پاس يك عمر تلاش و فعاليت در عرصه‌ي فرهنگ، ادبيات و حضور در ديگر عرصه‌هاي اجتماعي و فرهنگي و تجليل از شخصيت ادبي شاعر، اديب و پژوهشگر جناب استاد محمد ابراهيم زاده‌ " ايما" محفل نيكوداشت ايشان را در شهر ادليد استراليا برگزار مي‌كند.

 جهت دريافت اطلاعات بيشتر با شماره تلفن زير تماس حاصل فرماييد:

0411134269

 مكان: 2nd Floor, 187 Rundle Street, Adelaide

 زمان : يكشنبه ۲۰۰۸/۱۱/۳۰ ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر

 مؤسسه فرهنگي درّدري

استرالياي جنوبي

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت19:19توسط الیاس |