دیشب هم فیلم عجیبی را می دیدم در شبکه "اس بی اس"، در مورد جوانی که طراح خوبی بود اما معتاد به الکل و مواد مخدّر شده بود. یک شب رفت به یک کافه و به آواز زن گوش می داد که می خواند:
inject me with love
inject me with love
...
امروز پیرمردی آمده بود به دانشگاه و من به اتفاق تمام دیگر دانش آموزان به طرز لباس پوشیدنش و اینکه یک نایلون در دست دارد و کتابهایش را در آن گذاشته، خندیدیم. بعد او با متانت شروع کرد به حرف زدن و ما مثل ابلهانی پوچ گوش کردیم به او که چقدر بزرگ بود و زمینی بود.
آدمی زاد چه ظرفیت عظیمی دارد برای پوک شدن.

از وقتی که دوباره به اینجا بازگشته ام، تنها شعرهای کوتاه می نویسم. شعرهای روزهای اول، سرشار شادی و امید بودند. سرشار مستی. تو بگو "شعرهای عاشقانه". شعرهای عاشقانه البته همیشه بوده با من. اما چه شعرهای عاشقانه ای! از کدام خاطره های عاشقانه می گفتم وقتی می نوشتم آنها را؟ کدام خاطره های عاشقانه؟ تو بگو، نگاه کنی در سالن به سایه های کمرنگ موهایش که افتاده روی پیشانی و بعد سایه های کمرنگ ابروهایش که افتاده روی چشمهایش و بعد سایه های کمرنگ بینی اش که انتظار بین بینی و لبها را پوشانیده است، تو بگو می شود خاطره عاشقانه؟. بعد لامپهای سالن روشن شود و آدمها همدیگر را بغل بگیرند یا دست بدهند و شروع کنند به حرف زدن، حرف زدن، حرف زدن و همینطور تو هم حرف بزنی با آنها و حرف بزنی و حرف بزنی و حرف بزنی و هر از گاهی نگاه کنی به موهایش که افتاده روی پیشانی اش. او هم حرف می زند خوب با آدمها و تو همینطور منتظری. منتظر یک فرصت. مثل یک گرگ که کمین کرده باشد. خوب این هم فرصت. حالا رفته و دارد چای می ریزد. هیچ آدمی هم کنارش نیست. برو گرگ من، شاعر فرهیخته. برو و خودت را نشان بده. برو و بگو :" سلام، من الیاسم...".
سه ساعت بعد:
عزیزم لیاقت تو همین است که شرابخانه بند شده باشد و تو سرافکنده به خانه برگردی و به صدای "شریف غزل" گوش کنی و مثل یک گرگ ناکام بنالی:
صبا با زلف یار من چه کردی؟
زدی بر هم قرار من چه کردی؟
مکدر گر نباشی با تو گویم
که با مشت غبار من چه کردی؟
بگذریم، بیا این هم سه شعر کوتاه از آن شعرهای کوتاهها! :
۲
محبوبم،
نه اینکه غمهایم بیشمار نیستند
و دستانم تنها نیست
اما عشق تو
توانم می دهد تا برخیزم
در آینه نگاه کنم
و به خیابان شوم.
۳
پیراهن سرخ به تو می آید
یا تو به پیراهن سرخ؟
شگوفه ها را باد باردار می کند
یا زیبایی تو؟
۴
به دریا که نگاه می کنی محبوبم
دریا نیز به زیبایی تو نگاه می کند
نزدیکش نشو
می ترسم
به لحظه ای دستانش را باز کند
و تو را با خود ببرد.
دوستان عزیزی که در مورد کتاب دومم "بعضی زخم ها" سوال داشتند. متاسفانه تلاشم برای رساندن کتاب از افغانستان به ایران چندان که باید فایده نداشت. عبور کتاب از مرز از عبور آدمی زاد هم مشکل تر است، بخصوص اینکه اگر از یک کتاب به تعداد زیاد باشد. ( خوب این هم از ثمرات میراث زبانی مشترک چند هزار ساله است !!!). من با خودم صد جلدی آوردم که در همان مشهد خلاص شد اما امیدوارم ناشر عزیز بتواند راهی بیابد و کتابها را بتوان به ایران نیز رساند. مرا بسیار ببخشید. عذرخواهتانم و دستتان را می بوسم.
نامه ها ۷... به محمد رضا مسلمی - ۲ آپریل ۲۰۱۲
رفیق نازنینم. برادرم. دوستم. دلم. در تمام کوچه های مشهد به یاد تو بودم. رفتم سر قبر سمیه علیزاده و در راه یاد تو بودم. رفتم خیابان "وحید" و "سی متری" و یاد تو بودم و آن همه دیوانگی ها و شعرها و آوازها و چشم چرانی ها. قهوه خانه ها نبودند رضا...، قهوه خانه هایی را که من و تو با هم رفته بودیم ویران کرده بودند. جایش دکان زده بودند. ماست می فروختند. پفک می فروختند. ماکارونی می فروختند. آه آن همه دود در میان دیوارها ماندند. آن همه کلمه، آن همه حس، آن همه نگاه، آن همه حرفهای دل، حرفهای تنهایی، آن همه حرفهای تلخ، حرفهای شیرین همه شان لای دیوارها مانده اند هنوز و دلشان چقدر می گیرد که یارانشان دیگر نیستند. یارانشان هر کدام دود شده اند و رفته اند به قهوه خانه های دیگر یا رفته اند به شهرهای دیگر. آه شهرهای دیگر. شهرهای دیگر. شهرهای دیگر. شهرهای دیگر رضا. رضا. رضا. نمی دانم دوباره که ببینمت آیا باز می توانیم با هم بخندیم. من آدم پیچیده ای هستم. وقت می برد تا شرمم بریزد. وقت می برد تا راحت باشم. خودم باشم. آن بار هم تنها در آخرین دیدارها بود که پیش تو احساس شرم نداشتم. راحت بودم تا اگر فحشی می دهم، اگر چشم چرانی می کنم به موجودات داخل خیابان، تو درکم می کنی. تو و تو و تو و باقر رفیع. جایت خالی رضا رفتیم به بهشت رضا. یک جای خاصش که قدیمی بود و برادر کوچک باقر هم آنجا بود. قبرها را سنگ نگذاشته اند. قبرها واقعا قبر هستند. واقعا حس می کنی حضور شگفت انگیز کودکان را. من چه حس عجیبی داشتم. دقیقا آرامش به تمام معنا را. آرامش واقعی را. یعنی به هیچ چیزی فکر نکنی. به هیچ چیز رضا. بعد بچه ها انگار می آمدند و بازی می کردند. در سکوت بازی می کردند. من یک دمپایی صورتی یافتم. بلندش کردم. دزدیدمش. با خودم آوردم در استرالیا. داخل یک پلاستیک مانده امش. آه تو کجایی رضا. کاش اینجا بودی و قلیان می کشیدیم و تو می خواندی: "من و غربت، من و دوری..." .







