همين اول فارغ‌التحصيلي فوق ليسانس خواهر عزيزم  را در رشته ادبيات فرانسه به او تبريك مي‌گويم.

و وبلاگ شعر و داستان من با چيزهايي شايد خواندني به روز شده. ( لينك در قسمت پيوندهاي روزانه)


الف  

    اتاقم را گرفته‌اند. چند شب است كه دزدان به بهانه عيد آمده‌اند و اتاقم را تصرف‌ كرده‌اند. هر شب مي‌خندند، گپ مي‌زنند، مي‌نوشند، و در اتاق عزيزِ من به خواب مي‌روند.

 اكنون به ديوار اتاقم تكيه داده‌ام و با او حرف مي‌زنم. او نيز دلش تنگ شده چون من براي صداي ريختن چاي از قوري به فنجان چيني، موسيقي سكوت در نيمه‌شب و بسيار چيزهاي ديگر. او اولين كسي است كه نامه‌هاي مرا مي‌خواند. رازهاي مرا مي‌داند. نقشه‌هاي مرا مي‌فهمد. اتاق اولين كسي است كه شعرهاي تازه به دنيا آمده را مي‌شنود.

    هنگامي كه مي‌نويسم، پرده‌اش را مي‌كشد، سرما را پشت در مي‌گذارد، ساكت مي‌شود و مي‌گويد:" بنويس، بنويس، تو در دل من هستي. در قلب امن من. در من نفس بكش،‌ قدم بزن،‌ سوت بزن، نقاشي كن، به جنون بكش، مست شو، مستي كن. تا تو نفس مي‌كشي من زنده‌ام."

 

  ب

     پسرك  پا روي پايش انداخته و مثل آدم بزرگ‌ها لَم داده بود. چند كودك آن طرف‌تر دنبال يك توپ مي‌دويدند. زني سرش را از پنجره‌ي بلند بيرون كرده بود و  به خيابان نگاه مي‌كرد. پيرمردها روي نيمكت‌هاي آفتاب‌گير نشسته بودند و گاهي سرهايشان را مي‌خاراندند و يا به درخت‌هاي قديمي توت خيره مي‌شدند. آدم‌ها در سكوت قدم مي‌زدند و بي‌اعتنا از كنار پسرك مي‌گذشتند.

   پسرك با چشم‌هاي ريز و قهوه‌اي‌اش به روزنامه‌ها نگاهي كرد. يكي از آنها را برداشت،‌ ورق زد و روي انبوهي از ورق‌هاي ديگر انداخت. همه‌ي آنها روي دستش باد كرده بود.  هيچ خبر تازه‌اي نبود. همه‌ي جنگ‌ها تمام شده بود. همه‌‌ي جشن‌ها تمام شده بود. نه كسي به دنيا آمده و نه كسي كشته شده بود. هيچ اتفاقي نيافتاده بود و روزنامه‌ها سفيد بودند.

 

  پ


   زينب هستم، 11 ساله. تنها همين. در روستاي دور در ورامين زندگي مي‌كند. ميان هزار هزار مهاجر غريب، فقير و دلتنگ. اما او گاهي به يك جايي خيره مي‌شود. خودكار مشكي‌اش را برمي‌دارد و بر دفتر كاهي‌اش چيزهايي مي‌نويسد.

 

 

                                            مهاجرت مي‌كنم

 مهاجرت مي‌كنم

به دنيايي ديگر

به دنيايي

  كه با فرورفتن خورشيد در افق بي معنا مي‌شود     

نگاه مي‌كنم

به كلمات گرم و تب كرده.

پنجره را ببند

شايد دنيا لحظه اي توقف كند

نگاه كند

راه برود

و به تو بگويد

ديگر فايده اي ندارد.

 

  و شعري ديگر از زينب                 مهربان بخند

       چهره‌ات / سرد و تاريك / روي نقاشي پنجره منعكس مي‌شود / شب قشنگي است /

 اما باغچه تنهاست / اين روز آدم‌ها احساس بدي دارند/ داد مي‌زنم / و نگاهت به طور اتفاقي به دختري خيره مي‌شود / دست‌هاي من / و چشم‌هاي تو/

    مهربان بخند / نه به تاريكي شب  / و نه به آشفتگي موهايت / گريه مي‌كنم / اما مهربان تو بخند / دلگير نشو از حرف‌هاي نگفته. / آدم‌ها هميشه فكر مي‌كنند / آدم‌ها گاهي مهربان مي‌خندند.


    ت                               

      ها. اسم يك كتاب است. يك كتاب عجيب كه امشب يافتمش. در هر صفحه يك تكه از رفيع جنيد در كوچه‌هاي خاكي كابل است. پيش از اين كتاب شعر او با نام " سنگ‌هاي آتش زنه " توجه محافل ادبي را جلب كرده بود. جنيد يكي از چهره‌هاي جوان شاعر و نويسنده افغانستان است كه سالهاست در وطن زندگي مي‌كند. بهتر است اول يكي از اين تكه‌ها را بخوانيم:

      " بيدار شدم و به اطرافم نگاه كردم. خواستم آن جايي را كه پيش‌تر ديده بودم به خاطر بياورم. پيش‌تر، اشياء در همه جا بودند. حالا هم بعد از بيدار شدنم همه جا هستند. اما لحظاتي كه من نبوده‌ام آن‌ها چه وضعي داشته‌اند؛ چه گونه بوده‌اند. در آن هنگام كه من در بين‌شان نبودم و آن‌ها را نمي‌ديدم آيا آن‌ها هم‌چنان بودند يا نه. اين را مي‌دانم كه در آن لحظات من نبوده‌ام اما آن‌ها را نمي‌توانم بدانم. هر وقت كه بيدار مي‌شوم به اطرافم مي‌نگرم و اشيا را همان گونه مي‌بينم كه در گذشته ديده بودم. بدون آن كه چيزي به آن‌ها افزوده يا از آن‌ها كم شده باشد."

 

   ث

    اتاقم را دزديده‌اند. نه نمي‌توانم از فكرش بيرون بيايم. دستم به قلم نمي‌رود. دلم جمع نمي‌شود و لابد او نيز چنين است. اتاق عزيزم. بايد تو را و خود را نجات دهم. بايد به طعام‌خانه بروم، اسباب‌بازي فلزي مادر را پيدا كنم و به حساب اين دزدان پست برسم.


 ۱- دوست عزيزم عبدالحسين انصاري يك شعر تقديمي به من را در وبلاگش مانده است. از قسمت پيوندها مي‌توانيدلينك را بيابيد. و همينطور دوست عزيزم عاصف حسيني شعر تقديمي‌اش را در وبلاگش مانده است. از هر دوي اين عزيز سپاسگذارم.

 ۲- كساني كه مايل به دريافت كتاب وزين ها نوشته رفيع جنيد مي‌باشند مي‌توانند با اين شماره‌ها به تماس شوند.   مشهد: 7273512 تهران :  66403284  نشر نيكا – قيمت 3000 تومان