تبليغاتX
بَرکَت
بَرکَت
ادبی، هنری
ثانيه‌ها تمام شدند جمعه سی و یکم خرداد 1387 20:59

 

 

كوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت     تا كه در آتش عشقت گدازانم چو شمع

 

تولد

-         درّدري: سايت مركز فرهنگي " درّدري " راه اندازي شد. اين سايت حاصل تلاش تعدادي از شاعران و نويسندگان و هنرمندان بزرگ هموطن است كه داراي بخش‌هايي چون ادبيات، هنر، جامعه‌شناسي، سينما، داستان و... است. مطمئنا نياز به چنين منبع حرفه‌اي و معتبر هميشه احساس مي‌شد به خصوص براي كساني كه در داخل كشور هستند و مجله‌ي " خط سوّم" را به طور مرتب دريافت نمي‌كنند و يا آنها كه در كشورهاي غربي به سر مي‌برند. (ماه گذشته نيز اولين سالنامه ادبي افغانستان نيز توسط اين مركز چاپ و منتشر شده بود).

 

-         الياتو :الياتو نام وبلاگ شخصي سيد نادر احمدي است. بالاخره استاد احمدي نيز شروع به وبنامه‌نويسي كرد و به قول خودش:" این قلم هم سرانجام تسلیم اغوای این عجوزه هزار داماد یعنی وبلاگ نویسی شد و پس از پنج سال دوری از عرصه فکر و فرهنگ اینک آمده تا درد دل های خود را از طریق وبلاگ "الیاتو" با شما دوستان همدل و همراه در میان بگذارد." از اين تولد دوباره چنان خوشحالم كه نمي‌دانم چه بگويم. تنها شما را به ديدن و خواندنش فرامي‌خوانم.

 

-         رابعه  : محبوبه ابراهيمي، شاعر  كتاب "بادها خواهران منند" كه اكنون در كابل زنده‌گي مي‌كند، وبلاگ " رابعه‌" اش را خانه‌تكاني كرده و بعد از مدت‌ها دوري بازگشته است. آخرين باري كه او را ديده بودم، گفته بود: "شعر را رها مي‌كنم، ديگر نمي‌سرايم..." و دلاليش را نيز گفته بود و جواب من سكوت بود. اما حالا كه شعر جديدش را خواندم بسيار شاد شدم. مثل هميشه حال و هواي شعرش بوي اندوه و دلتنگي  و تلخي دارد اما تنها اوست كه مي‌تواند چنين عميق و زيبا بسرايد. تولد " عماد" را نيز به او تبريك مي‌گويم.

 

-      حلقه فرهنگي زلف يار : جوانان نویسنده بلخ گرد هم جمع شده و بر اساس روحیهء خویش حلقه یی را به نام «حلقهء فرهنگی زلف یار» سرو سامان داده اند، آنها از این اقدام خودشان خوشحالند چون برای اولین بار در بلخ حلقهء فرهنگی با این مشخصه ها اتفاق می افتد. يكي از فعاليتهاي مهم اين حلقه، چاپ مجموعه شعر از جوانان است كه به نوبه‌ي خود كار شگفتي است. از آن جمله مي‌توان به اين كتاب‌ها اشاره كرد: "نوشته‌ام كه خط بزني" از ابراهيم اميني، " آه ديوانه زود مي‌ميرد" از حسن آذرمهر و " وقتي هواي چشم ترا مه گرفته بود" از ابراهيم اميني. اين كتاب‌ها با كيفيتي بسيار مطلوب و وزين به چاپ رسيده با طرح‌جلدهاي زيباي جناب" ژكفر حسيني". از وبلاگ گروهي اين دوستان ديدن كنيد.


تصميم كبري:

      " كبري تصميم دارد برگردد". نمي‌دانم چرا شنيدن اين جمله چنان مرا به شور آورد. مرا به فكر فرو برد و در ذهنم  لب‌هاي خندان، چشماني روشن و دستاني اميدوار را تصور كردم. اما كبري كيست و به كجا برمي‌گردد؟ كبري يك داكتر(پزشك) جوان است كه پس از سالها دوري به وطنش برمي‌گردد. به سرزمين مادري‌اش كه هيچ خاطره‌ي از آن ندارد و تنها مزارع خشخاش و خانه‌هاي ويرانش را از تلويزيون ايران ديده و تنها قصه‌هاي برادركشي‌اش را شنيده. كبري چند ماه قبل براي اولين بار به وطن سفر كرد و به مناطق مركزي رفت و اكنون تصميم گرفته براي هميشه برگردد، برود به قلب فقر، به دهكده‌هاي خاموشي كه سل و آسما و کزاز، هر شب جان كودكي را مي‌گيرد.

 

    كبري مي‌گويد: " وقتي به مناطق مركزي سفر كردم، به هر جايي كه مي‌رفتم مردم به گرمي با من رفتار مي‌كردند و مي‌خواستند تا در آنجا بمانم و بيماران‌شان را درمان كنم. رنج را در چشمها و دستهاشان مي‌ديدم و حسي به من مي‌گفت كه تو مديون اين آب و خاك و مردمي... مي‌دانم آنجا برق نيست، گاز نيست و تا دلت بخواهد سرماست و تاريكي اما وقتي زني از اينكه كودكش را از مرگ نجات داده‌ام از خوشحالي مي‌گريد، خستگي‌هايم دور مي‌شود و من حس مي‌كنم بايد بمانم، مبارزه كنم، صبور باشم، سختي بكشم‌ هر چند مي‌ترسم..."

 

     چقدر مردم ما به چنين كساني نياز دارند. كاش اوضاع امن‌تر شود و جوانان تحصيلكرده بتوانند به وطن برگردند و به هموطنان خويش خدمت كنند. براي كبري‌، دختر خاله‌ء عزيزم و همه‌ي آنها كه بازگشته‌اند و بازخواهند گشت، خوشي و موفقيت را آرزومندم.


ترس، آخرين شعر من:

به پرچم آواره‌ي كشورم خيره مي‌شوم

كه از ترس در آسمان مي‌لرزد

در او هيچ غروري نمانده

هيچ رمقي نمانده 

تنها مي‌لرزد

حتي وقتي باد نمي‌وزد

                            مي‌لرزد

 

پرچم دلتنگ كشورم

هر غروب

غم‌غبارها را از چهره پاك مي‌كند

و به كوچه‌هاي خلوت خيره مي‌شود

كه روزي

كودكاني سرشار در آن مي‌دويدند

و امشب پوتين‌هايي بيگانه قدم مي‌زنند

 

پرچم غمگين كشورم

هر شب

آرام آرام خاطراتش را مرور مي‌كند:

- برادرم بر دارلامان ايستاده بود

  مغرور

  سركش

 اما گلوله‌ها امانش ندادند

 و سينه‌اش را دريدند.

 

 پدرم بر "بام دنيا" آواز سر مي‌داد

 بلند

 آزاد  

 اما پاهايش را بريدند   

 و او به خاك افتاد.

 

پرچم مهربان كشورم

هر نيمه شب

بال‌هاي سبزش را مي‌گشايد

كودكان مفلوجش را بلند مي‌كند

پسرانش را از گورهاي دسته‌جمعي فرا مي‌خواند

دخترانش را از حجله‌‌هاي آتش مي‌گيرد

و  به دورها پرواز مي‌كند

به كوهستاني در" بدخشان"

به درياچه‌اي در " آمو"

كه در آن هيچ ميني نروييده

و هيچ گلوله‌اي اجازه نفس كشيدن ندارد.

 

پرچم خسته‌ي كشورم

هر صبح چشمان سرخش را مي‌گشايد 

پيراهن سياه بر تن مي‌كند

و از ترس مي‌لرزد.

 

توضيحات:

دارالامان: بنايي باشكوه در كابل كه در آن تصميمات بزرگي‌گرفته شد، قراردادهاي صلح و جنگ فراواني امضا شد و اكنون ويرانه‌اي از آن باقي است.

بام دنيا: اشاره به بت‌هاي بودا در باميان دارد( البته اين را از روي فيلم مستندي به همين نام اقتباس كرده‌ام و آنطور كه يكي از دوستان نظر داده‌اند، بلندي‌هاي پامير به " بام دنيا" مشهور است)

بدخشان: ولايتي در شمال شرق افغانستان با مناظر طبيعي بكر و مردماني متفاوت.

 

 

نوشته شده توسط الیاس | موضوع: | لینک ثابت |

آخرین مطالب

Manager: الیاس & Designer: GholamReza Sedaghati

EMBED src="http://sharemation.com/saomu/secret.swf" quality=high bgcolor=#00003e WIDTH="70" HEIGHT="40" NAME="4" ALIGN="" TYPE="application/x-shockwave-flash" PLUGINSPAGE="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer">