تبليغاتX
بَرکَت
بَرکَت
ادبی، هنری
از ياد جهان رفته‌ام چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 22:49

 

براي عزيزم، محبوبم،‌ معشوقم نوشته‌ام اين شعر را

 

از یاد رفته ام

چون دختر زشت

که هیچ آغوشی در خاطراتش نیست

 

چون لالايي زني

 بر گهواره خالی شب

 

چون "شهناز" كه در كودكي عاشقش بودم

و موهای بلندی داشت.

او را در يك كفن سياه پيچيدند

و به مردي فروختند.

 

از ياد رفته‌ام

چون پرنده‌‌اي كه آشيانه را

چون زنده‌گان كه مرده‌گان را

چون گونه‌هاي تو كه بوسه‌هاي مرا  

 

در این اتاق

این سرد

این دور

این جنوب

از یاد جهان رفته‌ام.

 


  خاطره

   آنقدر خر مي‌شوم كه گاهي در روز 5 بار ترياك مي‌كشم. از حال مي‌روم. تمام روز در اتاق كوچكِ معتادم مي‌مانم و مي‌خوابم.

 

   لاغر و ضعيف شده‌ام و به قول مادرِ مرده‌ام تنها نشانه‌ زنده بودنم، شاشيدن است. بيچاره مادرم. گاهي به اتاقم مي‌آمد. به گودي چشمها و موهاي سفيد شقيقه‌ام خيره مي‌شد. نمي‌خواست بيدارم كند. با حوصله و آرام كاغذهايم را جمع مي‌كرد. كتابهايم را، عينكم، فنجان نيم‌خورده و تفاله‌‌ي سيگارهايم را و اگر فراموش كرده بودم، بساط ترياكم را نيز جمع مي‌كرد. تمام مدت حضورش را حسّ مي‌كردم. مثل سايه‌اي به اين طرف و آنطرف مي‌رفت. صداي نفسش را مي‌شنيدم. دلم به حالش مي‌سوخت. مي‌خواستم تنهايش بگذارم تا همچنان كرم‌هاي سفيد، موهايش را بجوند، فكرهاي بد به سراغش بيايند و كلماتي تلخ زير زبانش بنشينند. اما انگار مي‌توانستم زمزمه لبهايش را بشنوم. مي‌توانستم فكرش را بخوانم كه از همه چيز مي‌گفت. از كودكي‌ام مي‌گفت، از گريه‌هايم، بهانه‌هايم، بازي‌هايم.... فرياد مي‌زدم. بلند فرياد مي‌زدم. بيچاره مادرم مي‌ترسيد. نخ خاطراتش كنده مي‌شد. لبهايش خشك مي‌شد و دهانش باز مي‌ماند. وقتي ناسزاهايم خلاص مي‌شد، در آستانه در ايستاده بود. تنها نگاهم مي‌كرد و هيچ نمي‌گفت. بيچاره مادرم، خدا بيامرزدش.

 

   خر شده‌ام و اين ترياك مرا به خواب مي‌خواند. مرا به دنياهاي عجيب مي‌برد. نشئه‌ام مي‌كند وشور زنده‌گي را از من مي‌گيرد.

   خر شده‌ام و مادرم هنوز چون سايه‌اي در اتاقم راه مي‌رود.

۲/۷/۲۰۰۸


اول

   يك سال قبل در يك مكتب فارسي درس مي‌دادم .روزی در مورد سنت‌ها و عنعنات ملي حرف به ميان آمد و از شاگردان خواستم هر كدام سنتي را از محله و ديار خود بگويند. هر كدام مثالي زدند و يكي نيز از "بزكشي افغاني" گفت. دختركي كه در غربت به دنيا آمده و كلان شده بود گفت: من از اين بازي بدم مي‌آيد، بسيار وحشيانه است.  يك حيوان را چطور آزار مي‌دهند و مي‌خندند. اين يك سنت وحشيانه است ..."

من با نگاه‌هاي ديگر شاگردان كه به نوعي توهين به آنها شده بود، حرف دخترك را قطع كردم و از محاسن بزكشي گفتم و درست در همان لحظات خودم به پوچي كلماتي كه مي‌گفتم مي‌انديشيدم. اما ارق وطني كه مهمتر از يك حس شخصي است. وطن من است هر آنچه كه در آن است خوب است و به آن افتخار مي‌كنيم...

 

دوم

   در اولين ديدار با يك غربي، وقتي از من مي‌پرسد كه اهل كجا هستم و مي‌گويم افغانستان، تعجب مي‌كند و مي‌پرسد اكنون چه طور است. هنوز هم جنگ است؟ مي‌گويم نه ... نه چندان... آن چيزهايي را كه در تلويزيون مي‌بينيد، باور نكنيد. همه‌اش تبليغات منفي است. و بعد  ادامه مي‌دهم: كشورم اكنون بسيار فرق كرده، ما نيز مثل شما پارلمان داريم، رئيس جمهور منتخب، روزنامه‌هاي بي‌شمار، تلويزيون‌هاي خصوصي، جاده‌هاي آب، مردم باسواد... و خلاصه  تنها از خوبي‌هايش مي‌گويم، از كوههاي سر به فلك كشيده‌اش، از مردم غيورش، از تاريخش، از افتخاراتش. اما در دلم به اين فكر مي‌كنم كه اگر مملكت چنان است، تو اينجا، اين جنوب جهان چه مي‌كني؟ مثل يك سگ توي رستوران كار مي‌كني و روي ويزايت مهر پناهنده بشر دوستانه خورده است؟

 آخر

   امشب فهميدم عاصف مي‌رود. از مدت‌ها پيش مي‌دانستم مي‌رود. اما افغانستان افغانستان هست و حتي به ديدن دوباره خورشيد نيز نمي‌توان اعتماد كرد. به قول عاصف زندگي افغاني، موقتي است. اما امشب حس كردم كه چمدانش را بسته، ويزايش را گرفته و فردا از پله‌هاي طياره بالا خواهد شد و آخرين بار گرد و خاك وطن گلويش را آزار خواهد داد.

   براي لحظه‌اي به دوستي‌هامان، خاطرات مشتركمان، نامه‌هامان، قدم‌زدن‌هامان در برف و به خصوص دشمني‌هامان فكر كردم. او نيز مي‌رود. رفته بود وطن تا بماند اما تاب نياورده و مي‌رود. و انگار به قول خود او:

 "فرهنگ كوچيدن و رفتن در رگ رگ اين مردم رسوخ كرده است. هيچ شهري، هيچ قريه‌يي، هيچ پلي براي بودن و ماندن ساخته نشده است".

با همه‌ي نااميدي سعي مي‌كنم اميدوار باشم اما انگار زنده‌گي سراسر بيهوده‌گي است.


 

    اين‌ روزها سربازان گمنام امام زمان و ماموران دولت جمهوري اسلامي ايران با تمام توان سعي مي‌كنند بيگانگان بي‌مدرك مسلمان‌ همزبان خود را كه از ترس جان خويش به سرزمين امام زمان پناه آورده‌اند را دستگير، به اردوگاههاي ‌تحقير و گرسنگي و تشنگي برده و از مرزهاي اسلامي اخراج كنند. و من‌الله توفيق...

 

                       براي آنها كه طعم اردوگاه‌ها را چشيده‌اند، به خصوص عزيزانم

سيد رضا محمدي، وحيد عباسي، عليرضا، محمد و ....

 

 

آزادي

 

كوتاهي

چون لبخندي در بند

 

چون خوابي خوش در پناهگاه

 

كوتاهي

چون گل

 

و دنيا

بلند است

چون جاده‌اي كه ما را به اردوگاه مي‌برد.


اين چند لينك را ببينيد:

جنگ ادبي درّدري برگزار شد. موسسه دُر دری افغانستان ده ساله شد

شاعر درد و آزادي چهلمين سال درگذشت سيد اسماعيل بلخي

آخرين نوشته عاصف حسيني در كابل  خودكشي  

شهرزاد، خواهر عزيزم كه جنون كلماتش مستم مي‌كند. شهرزاد اكبر

 

نوشته شده توسط الیاس | موضوع: | لینک ثابت |

آخرین مطالب

Manager: الیاس & Designer: GholamReza Sedaghati

EMBED src="http://sharemation.com/saomu/secret.swf" quality=high bgcolor=#00003e WIDTH="70" HEIGHT="40" NAME="4" ALIGN="" TYPE="application/x-shockwave-flash" PLUGINSPAGE="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer">