تبليغاتX
بَرکَت
بَرکَت
ادبی، هنری
بخت‌يار چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 20:51

 "مي دانم هست. يك جايي هست. اما نمي دانم كجاست"

 

من در فرارودم

در تهرانم

بلخم

كاشغرم

تو کجایی؟

کجایی تو ؟

 

من در طیّاره‌ي * مجنونم

و در كنارم مردي است

با بمبي در دل و بمبي در دست

من  در زندان زمانم

زندانبان در من

و من در او زندانم

 

باید تمام دعاها را بر اندام تو می‌نوشتم

بر موهايت

در گوشت

بر لبت

بر گردنت

بايد تمام دعاها را بر تو می‌نوشتم

حالا تو کجایي؟

کجایي تو؟

 

 من در ملکوتم

با فرشتگان فاحشه مشغولم

با فاحشه‌گان فرشته مشغولم

اينجا اتاق انتظار است

قرار است کسی که در اتاق ديگر است

كه در آن اتاق  بالاست

بگردد تو را

میان همه‌ی قهوه‌خانه‌ها

کافی نت‌ها

گورستان‌ها

و زیر پل‌‌ها

و خانه‌های سیمانی

و خانه‌های کاهگلي

و لای کَپَرها

و لای کفن ها

قرار است بگردد تو را

اما دیر کرده است

بخت‌يارم من.

 

تو كجايي؟

كجايي تو؟

من در حمامم

با آهوان تازه جوان كه در سرم مي‌دوند

در رختخوابم

با پنج حوری دلتنگ که به اندازه انگشتانم لاغرند

 در باغم

با گلهای معطُر رنگین

و شاخه‌هاي شوخ 

بخت‌يارم من

اما کیست این صدا ؟

كه : شیر این انار خون توست

عطر این گل، از رج‌های پوست توست

و  تو پای این درخت چال شده‌ای

تو پاي همه‌ي درخت‌ها چال شده‌اي

پای همه‌ي میزها

دیوارها

قرارها

قراردادها

پاي همه‌ي طيّاره‌ها چال شده‌اي

تو كجايي؟

كجايي تو؟

 

من در برهوتم

برهوت در من است

همه‌ي اشياي گم شده

‌قطارهای دير كرده در من است

منم همه‌ی مسافران نیامده

سربازان بازنگشته

برّه های دریده

برده‌های بریده

منم آوازي كه در كوه پيچيده است

و هيچ كس نمي‌داند از كجاست

و هيچ كس نمي داند از كجاست

منم همه‌ی اسب‌هایی که به گاری بسته شده‌اند

و شیهه نمی‌کشند

آه اسبهاي بيچاره، من تیمارم

تيمارستان در من است

 

 من در همه جایم

و همه جا در من است

امّا تو کجایی؟

کجایی تو ؟

هفدهم سپتامبر دوهزار و نه

* طيّاره: هواپيما 


نوشته شده توسط الیاس | موضوع: | لینک ثابت |

رهايي دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 1:29

 

 

به آنها كه به انتظار قابيلشان نشسته اند و " ا.م" و " پ. پاك"

 

در خون من شنا كن

قابيل ِ قاتلم باش

 

آن دختر كه شادمانه قدم برمي دارد

از اولين هماغوشي باز مي گردد

آن گربه كه در خمار بعد ازظهر خميازه مي كشد

جوجه‌ي  طلايي را به نيش كشيده

حرف تازه‌اي نيست

كلكين را ببندد

 

چيزي بين ما هست

كه نام ندارد

مثل سردي رج‌هاي گردنت

رشته‌هاي نخي خوشبختي كه به شانه‌هايت وصلند

و حسّ حروفي كه در توصيف تو به هم مي‌آميزند

چون كارد و چنگالي كه براي دريدن يكي مي‌شوند

 بگذريم

در را ببندد

نمي خواهم اشياء آشپزخانه در اين راز شريك شوند

 

پيش‌تر بيا

نفسي را كه سالها در گلويت حبس است

و با نفس هاي ديگر فرق دارد

همان قناري وحشي را رها كن  

تا به آشيانه گلويم برگردد

رها كن خودت را

از تمام پله ها

از برج ها

از مناره ها

و از همه‌ي بلندي ها

رها كن خودت را

رهايي خون است بر ديوار

خون است بر خيابان

خون است بر  كاشي

 

بگذار از آب  بگذريم

گلويم از حسرت  تَر است

در خون من شنا كن

هابيل ِ حلالم من.

 

چهاردم سپتامبر ۲۰۰۹


لينك :  روشنك شاعري است در غربت، يكي از كساني كه زندگي  در اين شهر سوت و كور و بي حوصله را برايم قابل تحمل‌تر مي كند"وبلاگ روشنك امرئين" اميدوارم سر بزنيد و نظر بدهيد.

نوشته شده توسط الیاس | موضوع: | لینک ثابت |

آخرین مطالب

Manager: الیاس & Designer: GholamReza Sedaghati

EMBED src="http://sharemation.com/saomu/secret.swf" quality=high bgcolor=#00003e WIDTH="70" HEIGHT="40" NAME="4" ALIGN="" TYPE="application/x-shockwave-flash" PLUGINSPAGE="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer">