* اين اتاق تا مدتي كه معلوم نيست، بسته خواهد ماند و دوستياي را كه در اين چند سال با شما داشته، از ياد نخواهد برد.
* از وبلاگ شعرهای زینب دیدن کنید و پیام بمانید تا بهانه ای شود برای ماندن و سرودن او.
شاد زي
...
اگر عمیقتر نفس بکشی
مرا به درون خويش ميبري
و اگر نفست را باز دهی
به ابرها میسپاریام
آنقدر سبکم
که با قاصدکی به آسمان می شوم
و با قطره بارانی بر بام تو برمی گردم
...
بيست و هفتم سپتامبر ۲۰۰۹

شعري از زينب
هيچ چيز نميتواند مرا چنين نگه دارد. بگويد بايست و خوابهايت را بخوان. " زينب" شاعر نوجوان افغاني كه روزي بزرگ خواهد شد. شعرهاي او از قلب محلهاي دور در " ورامين" رگهاي مرا به جنبش درخواهد آورد. حالا هر كجا كه باشم:
شب، در خيابانها بلند است
و خدا هر روز خوشبخت تر می شود
بخواب
که گويی قرن هاست زنهای محله
شانه هايت را در بغل می گيرند.
بی خوابی
پلک هايم را کوتاه تر کرده!
من از صبح می ترسم
برای يک معشوق مرده
ديگر دلتنگی ای نيست
که دست هايم نگران بلرزند،
و درست چند لحظه نگذرد
که خاطرات ام اميدوار شوند،
ايمان بياورند،
شاد شوند.
خدا چه حوصله ای دارد
با آوازهای ترسناک رقصش میگيرد
از اين خبر دَمِ مادربزرگ تنگ شد،
و رنگ های اتاقم رفت.
روزهاست که قليان ها دود می کنند،
گذشته هايم را در قهوه خانه،
روزهاست، گناهانم
شيطانند، اميدوارند
و خدا تعبير می کند مرا،
پيش از آنکه تو زيباتر شوی
و آينده دردناک تر
هيچ کس نگفت:
که گناهان من، اندوه های بزرگی بودند
و يا شايد که من دختری زيبا با گذشتهای تلخ
آه ... من از کجا بدانم؟
که شايد تو همان مرگ مهربانی باشی
و شايد خدا همان مسافر مهربانی نباشد،
كه گناهانم را اعتراف کند
بوسه هايم را
عشق هايم را
لبخندها و غم هايم را
تو چه فکر می کنی؟
من اگر لبخند بزنم،
شايد که ديگر اميدی نباشد
آرزويی نباشد
فريادی نباشد
روزهاست که هميشه می ترسم
من چه خواهم دانست؟
تو چه خواهی دانست؟
که روزی من -همان دختری زيبا-
به کدام دستفروش دوره گردی فروخته شوم؟
20 ارديبهشت 1388- ورامين
بدرود


