جزئیات
نشسته بودم و مثل همیشه مجله های هنری را ورق می زدم. همین دیروز بود که سایه مرگ از کنارم گذشته و توانسته بودم فرمان موتر/اتومبیل را به موقع بچرخانم و مرگ را جاخالی بدهم. همین صبح بود که آن اتاق را دیدم که تنها صندلی سیاهی در آن بود و تمام اتاق را به جز زیر صندلی را آب گرفته بود. آب گرفته و زیر آب اشیاء دیده می شدند. کسی نبود در آن اتاق اما یک نگاه بود. یک نگاه که خودم بودم یا پسر لاغری شبیه به خودم که لخت نشسته بود روی صندلی. روی صندلی کسی ننشسته بود اما همان پسر لاغر شبیه به من انگار بر آن نشسته بود یک لحظه قبلش و حالا از کادر بیرون شده بود و از همان زاویه ای نگاه می کرد که تنها صندلی سیاه دیده می شد و آب.
نشسته بودم در کتابفروشی ای به نام مرزها (Borders ). دختری که دو سال پیش دیده بودمش و یک شب همدیگر را بغل کرده بودیم اما نبوسیده بودیم گفته بود که این کتابفروشی در کشورهای دیگری هم شعبه دارد. جالبی این کتابفروشی این است که در قسمتی از آن صندلی هایی گذاشته اند و می توان قهوه یا چای سفارش داد و همانجا کتاب خواند یا مثل من مجله ورق زد. دخترکان مقبولی هم هستند آنطرف پیشخوان، نامت را با لهجه خنده داری صدا می کنند و تو می روی و پول قهوه را می دهی. یک لحظه نگاهت می کنند و نام مرد دیگری را صدا می کنند. یکی از آنها از طراحی های من خوشش می آید. به من گفته بود که گاهی می پاید مرا وقتی طراحی می کشم. دخترک قد کوتاهی دارد. کلا دخترها قدکوتاهند. چرا؟
نشسته بودم روی همان صندلی چوبی که دستی به موهایم زد. سرم را بلند کردم. دختری را دیدم. می شناختمش. همکلاسی ام بود یک سال قبل در دانشگاه. تعجب کردم و دست دادم. پسری هم کنارش بود. دست دراز کردم و او گفت "nice to meet u, this is Mat " بعد از دخترک پرسیدم که چطور است و او مثل همیشه گفت :" the same shit". تعارف کردم بنشینند. با اکراه نشستند. پسرک کم حرف بود و انگار دچار مشکل جسمانی بود. طول کشید تا روی صندلی بنشیند و دستش را روی میز بگذارد. تازه یادم آمد نام دختر چه بود. " سوزی". سوزی لاغر بود با موهای فرفری روی صورتش. گفتم چرا به دانشگاه نیامد و او از مردن خرگوشهایش گفت. دو خرگوش زیبا که دچار بیماری ناشناخته ای می شوند و می میرند. و کلی تعریف کرد از خرگوش ها و خاطراتی که با هم داشتند. من سعی کردم موضوع را عوض کنم و از پسرک پرسیدم که چه می کند. او گفت نیمه وقت کار می کند و ... هنوز جمله اش را تمام نکرده بود که دخترک پرید وسط و گفت: من داغون شدم. می رفتم پاپ خیلی زیاد. مست می کردم مثل سگ. هر گهی رو می خوردم. یه شب نمی تونستم جاسیگاری رو پیدا کنم. روی میزم جاسیگاری نبود. بعد از این پسر ( روی کرد به "متیو") خواستم تا جاسیگاری به من بده. و اون هم داد و حالا شش سال می گذره از اونشب.
اینجا متیو خودش ادامه داد که وکیل است و به کسانی که مشکل روانی داشته باشند کمک می کنه و با سوزی وقتی آشنا شده که مریض بوده و توی بیمارستان روانی به او دوای اشتباه می دادند و حالش را بدتر می کردند.
برایم شخصیت آرام و کم گوی متیو جالب می نمود. فکر نمی کردم آنقدر تجربه داشته باشد. فکر نمی کردم بر آنها چنین گذشته است. فکر نمی کردم بین این همه آدم خندان و شاد آدمهایی هم هستند که رنجهای بیشماری دارند. سوزی اما ناگهان از " تیانا" گفت: " تیانا گفته بود هیچ وقت اون کار رو نمی کنه. می دانستیم که اینکار را نمی کند. یک سال گذشته بود که دوستش خودش رو خلاص کرده بود. می شه گفت به طرز وحشیانه ای خودش را تمام کرده بود. تیانا حسابی داغون شد از اون وقت. آنها دوست بودند اما شاید بیشتر از یک دوست. عاشق یکدیگر هم بودند. یک سال بعد اما تیانا خودش دقیقا با همان شکل خودش را تمام کرد. رفت به ...."
و جزئیات تمام شدن تیانا را گفت. متیو چیزی نمی گفت. هیچ حسی در صورتش نبود. تنها قهوه اش را می خورد. من مبهوت فقط گوش می کردم. مبهوت ماندم.
پانزدهم دسامبر دو هزار و مه
از تو پرم
حتی اینجا
محله ای بدنام در "ملبورن"
دختران بسیاری باز کردند سینه هاشان، رازهاشان
دختران بسیاری اما محبوبم
از تو پرم
حتی اگر سینه های خامشت را ندیده باشم
هر چه خاموش تر، لبریزتر، انتظارتر
چون کوهی که از آن بالا می روی و دم نمی زند
تا آن صبح که سینه اش را می گشاید
و ذوب می کند اشیاء را
آدمی هم اشیاست.
از تو پرم
و گس لبهایت از هزار روسپی باکره بکرتر است
گس لبهایت همان نفسی است که کشید
آنکه اول بار تو را کشید
خیره ماند
و درماند
ما حسرت اوئیم بوسیدن تو را.
به پوچی این هتل ها
کافه ها
ساحل ها
اگر تو نبودی
اگر تو نباشی
دریا غرق می شود در رگهایم.
یازدهم دسامبر دو هزار و رگ
الیاس علوی هستم. محمّد و رحمت الله نامهای دیگرم هست. کمی شعر میگویم؛ کمی خط خطی میکنم؛ و زیاد میخوابم. مهمترین چیزها در زندهگی آشفتهام، چای سبز با میخک مخصوص، مادرم و دوستانم هستند.