ويراني

 

دستانت را گرفتند

و دهانت را خورد كردند

به همين سادگي تمام شدي.

 

از من نخواه در مرگ تو غزل بنويسم

كلماتم را بشويم

آنطور كه خونِ لبانت را شستند

و خون ِ لبانت بند نمي‌آمد.

 

تو را شهيد نمي‌خوانم

تو كشته‌ي تاريكي هستي

كشته‌ي تاريكي

اين شعر نيست

چشمان كوچك توست

كه در تاريكي ترسيده است

در تنهايي

گريه كرده 

اعتراف كرده است.

 

نمي‌خواهم از تو فرشته‌اي بسازم با بالهاي نامرئي

اما آنكه سينه‌ات را سوخته به بهشت می‌رود

با حوريان شيرين هماغوشي مي‌كند

با بزرگان محشور مي‌شود!

تو بزرگ نبودي

از همين پائين شهر بودي.

 

مي‌دانم از شعرهايم خوشت نمي‌آيد

هميشه مي‌گفتي: "شعرت استخوان ندارد

قافيه و رديفش كو؟"

حالا ويراني‌ام را مي‌بيني؟

تو قافيه و رديف زندگي‌ام بودي.

 

اين شعر نيست

خون ِ دهان توست كه بند نمي‌آيد.

 

 

 

سرطان 88

.....................................................................................................................................................

گاو ِ تنهايي

 

 

به كوچه نگاه مي‌كنم

به راهي كه تو از آن مي‌آيي

مي‌آيي

مي‌آيي

پرستار پرده را پايين مي‌كشد

مي‌گويد

بايد استراحت كنم

سرم را روي بالشت ِ نرم بگذارم

و به چيزي نيانديشم.

 

به كوچه نگاه مي‌كنم

به راهي كه تو از آن مي‌آيي

مي‌آيي

مي‌آيي

گوسفندهايم تمام شده‌اند

اما خوابم نمي‌برد

دلتنگم

به اندازه يك گاو دلتنگم.

 

به كوچه نگاه مي‌كنم

به راهي كه تو از آن مي‌آيي

مي‌آيي

مي‌آيي

به تكرار اين جمله عادت مي‌كني

چون تكرارِ آب در رودخانه

موریانه‌ها بر اندامت

 

پرستار پلكم را پايين مي‌كشد

مي‌گويد

بايد استراحت كنم.

 

ميزان 88

.....................................................................................................................................................

مستي

 

خدا كند انگورها برسند

جهان مست شود

تلوتلو بخورند خيابان‌ها

به شانه‌ي هم بزنند

رئيس‌جمهورها و گداها

مرزها مست شوند 

و محمّد علي بعد از 17 سال مادرش را ببيند

و آمنه بعد از 17 سال، چين‌هاي پیشانی كودكش را لمس كند.

 

خدا كند انگورها برسند

"آمودریا" زيباترين پسرانش را بالا بياورد

هندوكش دخترانش را آزاد كند

براي لحظه‌اي

تفنگ‌ها يادشان برود دريدن را

كاردها يادشان برود

                       بريدن را

قلم‌ها "آتش" را

"آتش‌بس" بنويسند.

 

خدا كند كوهها به هم برسند

دريا چنگ بزند به آسمان

ماهش را بدزدد

به ميخانه‌ شوند پلنگ‌ها با آهوها.

 

مستي به اشياء سرايت كند

كلكين‌ها ديوارها را بشكنند

و تو

همچنانكه يارت را تنگ مي‌بوسي

مرا نيز به ياد بياوري

با من بنوش پیاله یی دیگر

به سلامتی باغهای سرشار ِ انگور.

 

 

عقرب 87

 

.....................................................................................................................................................

مولانا در بلخ بمان

 

مولانا در بلخ بمان

هواي شيراز مكن

به انجيرهاي زخمي

سايه‌هاي لاغر ناجوها

حمله‌هاي انتحاري

 به گرسنگي قناعت كن

زمانه فرق مي‌كند 

حافظ  از هفت خط گذشته‌

سعدي گلستاني دارد

پربارتر از "باغ بالا"

بزرگ‌تر از بارگاه سلطان محمود

زيباتر از "مسجد شاه دوشمشيره"

و  تنها پاكان مي‌توانند وارد شوند 

امّا تو سِل داري

بیگانه ای

و بيچاره‌گي از انگشتانت مي‌چكد. 

 

به "تلّ‌سياه"1 می‌برندت

تا موهايت سفيد شود

و خرچنگها گردنت را ببوسند

انسانت آرزوست؟

 بر ما چه گذشته است

كه چنين شديم

آيا چنگيزي بايد

از سمرقند تا قندهار

از بلخ تا شيراز را بتازد

و آنگاه

همه به يك درد بگرييم؟

 

 

سنبله 87

 

1. تل سياه: اردوگاهي براي مهاجرين افغانستاني در ايران

.....................................................................................................................................................

پلّه

 

بر پله نشسته‌اي

با زيبايي‌ات

كفشهاي كتاني

‍‍و ژاكت سبزت

 

سرما

خیره مانده به گونه‌هایت

پلك هم نمي‌زند

چاي تازه دم‌ است نفست

عابران غروب را

 

تو رفته‌اي

بر پله نشسته زيبايي‌ات.

 

دلو 89

.....................................................................................................................................................

 

ای صداي تو

به ع

 

اي صداي تو

 ماهيها در عمق اقيانوس بازي مي‌كنند

اي صداي تو

پشت ديوار زندان، كبوتري لانه كرده

و خورشيد از ابرها بالاتر است

اي صداي تو

سكوت مردگان با الله اكبر ديگري مي‌شكند

اي صداي تو

بر درخت توت بالا شدم

و رقص ناجوها را ديدم 

از آمدن كسي مست بودند يا از رفتن كسي جگرخون

اي صداي تو

رازهاي بسياري است در ني‌ها، ويولون‌ها، پيانوها

من رازهايم را با رنگ‌ها نوشتم، با كلمات كشيدم

يعني‌ رازها را بايد به رنگي نوشت كه رازبمانند

اي صداي تو

و زني كه اجازه ندارد حنجره‌اش را صاف كند

اي صداي تو

و زني كه اجازه ندارد بي اذن، به حمام برود

اي صداي تو

استامينوفن

صداي تو هروئين در رگهايم

صداي تو

قرآن

قرآن

قرآن.

 

اي صداي تو

وقتي به اتاق سيماني رسيده‌اي

 و در اتاق سيماني لم داده‌اي

با صداي تو

ذره‌هاي سيمان از هم مي‌پاشند

اي صداي تو

پيكاسو، "پسري با پيپ" را مي‌كشد

 و هشتاد و نه سال بعد، به صد و پنج ميليون دلار مي‌فروشندش

اي صداي تو

مريم خون عيسي را پاك مي‌كند از ديوارها، كاناپه‌ها، گوانتاناموها

اي صداي تو

محمدعلي

صداي تو صديقه

صداي تو نوحيا

كه در كوچه‌هاي يمن گردنش را بريدند به خاطر ماركي كه بر شلوارش داشت

اي صداي تو 

و نوح از هر موجودي جفتي را بر كشتي‌ سوار كرد

اما كسي بود كه هيچ جفتي نداشت

اي صداي تو

- من مي خواهم سنگ شوم اما به پشت سر نگاه كنم

  مي‌خواهم نگاه كنم.

 

اي صداي تو

وقتي تير در پيشاني‌ات تير مي‌كشد

در شانه‌هايت تير مي‌كشد

در قصه‌هاي جنّ و پري‌ات تير مي‌كشد

در آنهمه شراب كه خوردي

 و بطري‌اش را زير رختخواب پنهان كردي، تير مي‌كشد

اي صداي تو

دكتر آب كمرت را مي‌گيرد

و تو به شيشه كوچكي نگاه مي‌كني كه آب كمرت را در آن گذاشته‌اند

اي صداي تو باران

باران در "دشت برچي" نمي‌بارد

در سوماليا نيز نمي بارد

در ذهن من مي بارد رنگ

اي صداي تو

من نقاش خوبي نيستم

اي صداي تو

از پشت تلفن

صداي تو

تلفن

آه، صداي تو

از...

 

 

 

حمل 89

1: دشت بَرچی: محله‌ای در کابل

 

 

.....................................................................................................................................................

از ياد رفته‌ام

 

چون دختر زشت

که آغوشی در خاطراتش نیست

چون لالايي زني

 بر گهواره خالی شب

 

چون "شهناز" كه در كودكي عاشقش بودم

و موهای بلندی داشت

او را در كفني سياه پيچيدند

و به مردي فروختند

 

از ياد رفته‌ام

چون شب كه روز را

مرده‌گان كه زندگان را

گونه‌هاي تو كه بوسه‌هاي مرا 

 

در این اتاق

این سرد

این جنوب

از یاد جهان رفته‌ام.

 

 

سرطان 86