البته پوچ می شوند آن کلمات
۱- البته
من از لحظه می گویم. از لحظه. از لحظه. اینکه چطور لحظه می گذرد و دیگر آن لبخند، آن لب، آن صدا، آن حرکت انگشتان تکرار نمی شود. صدا می رود به جهان دیگر. به نیستی، جهان نامکشوف، موهوم، مبهم، تاریک. لبها اما می مانند، دندانها می مانند و در آمیزشی رازگونه می سازند کلمات، جمله ها، مسئله ها، فکاهی ها، فلسفه بافیهای دیگر. اما، اما، اما آن صدا نیست. آن صدا رفته است. آن صدا که به عمر یک لحظه بود.
من از لحظه می گویم. اینکه چطور می توان در لحظه بود و لحظه را نگه داشت. نگاه نمی توان داشت اما شاید برای اندکی کَشش داد. طولانی ترش کرد. گوش کرد به صدا و همزمان نگاه کرد به صدا. نگاه کرد که چطور متولد می شود و چطور در هوا محو می شود. می میرد. می میرد؟
من از لحظه می گویم و بر رفتنش می گریم. در درون می گریم. گریه بیرونی خالی می کند آدم را. گریه ی درون اما اشکش چینی می شود بر پیشانی. خوابی می شود غریب. اشکش خون می شود و جگر را سرخ نگه می دارد. من از لحظه می گویم.
نه، صدا نمی میرد. صدا هست. صدا می ماند. البته پوچ می شوند آن کلمات بیهوده، مسئله ها، فلسفه بافی ها و بسیار دیگر. پوچ می شوند چون گوشت و پوست پس از مرگ. اما آن صدا چون استخوان دندان باقی می ماند. آن یک صدا می ماند. یک جایی بین دو جهان می ماند و منتظر می نشیند. منتظر می نشیند. منتظر می نشنید تا دیگر بار شنیده شود.
من به آن لحظه دیگربار هم می اندیشم. چطور، کجا، چه وقت و کدام گوش خواهد شنید؟ آیا صدای ماشینها خواهند گذاشت؟ پارس سگها، افتادن پیاله ها، تلفن ها، تلویزیون ها، تایپ کردنها، و صدای آهنها، و صدای سوزنها، و صدای هماغوشی ها خواهد گذاشت؟ تا آن تک صدا شنیده شود. دیده شود. و از راز به درآید. راز بگشاید.
من از لحظه می گویم. و واقعیت لحظه دردناک است، آنقدر که نمی توانی بگریی. باور کن نمی توانی بگریی. تنها فریاد می زنی و فریادت به گوش خودت هم نمی رسد. به هم می ریزی تمام اتاق را و تمام کتابها و نامه ها و خاطرات اشرف مخلوقات را اما نمی توانی گریه کنی. باور کن نمی توانی. آنقدر باید به هم بریزی اتاقت را و خودت را و قرص هایت را تا خوابت ببرد. خوابت نبرده است اما ظرفیت تو همانقدر است. درک تو بیشتر از آن نیست. در خواب صدا، همان صدا یک لحظه رخ می نماید و تو می بینی چطور پرده تکان می خورد با ارتعاش صدا. چطور در غژغژ می کند با آمدن و رفتن صدا.
بیدار می شوی. از اول هم بیدار بوده ای. و واقعیت ادامه می یابد. واقعیت، واقعیت نامرد، واقعیت نامرادی، واقعیت تلخ، واقعیت گیج، واقعیت گوه ادامه می یابد. پیرت می کند، عریانت می کند، به زیرت می کشد، تحقیرت می کند، نمی کشد، نابودت می کند.

۲- دمبوره
تنها "دمبوره" می تواند نجات دهد. آرام کند. رام کند. دمبوره چیست؟ "دوتار" افغانی است. دوتار تنهایی است. تار بالا حزن است. تار پایین گریه است. تار بالا طاقت می کند. تکه تکه می گوید. تار پایین دل رحم است. طاقت نمی تواند. همه چیز را به خاطر می آورد. فراموش نمی تواند. در خواب نیز نمی تواند. در خواب نیز یارش را می جوید. یارش کیست؟ یارش نامهای گوناگون دارند اما تمامی یکی هستند. بگو کیستند؟
جامه نارنجی، ملا محمد جان، لیلا ، بیگم، دلاور، معصوم، شهناز،سیاه موی، گل ممد،... همه یکی استند یکی کلاه ازبکی دارد. یکی اسکت بامیانی پوشیده است. یکی شال قندهاری بر بازوهایش نشسته و دیگری چادر هراتی بر سر دارد. اما همه یکی استند. یکی هستند. افغانی اند. سرشار افغان اند. فغان اند. سرشار تنهایی اند.
تنها دمبوره می تواند آرامم کند. صدای تو نمی تواند مادر. مادرم. صدای کمرنگت. صدای ضعیفت. صدای سل دارت. صدای قرض بارت. مادرم. مادرم. صدای تو نیز نمی تواند. حتی اگر تمام عقده هایت را پنهان کنی پشت همان صدا و بگویی: خوبم، پایم درد نمی کند، خوبم...همه چیز خوب است.
مادر آدمها وقتی ناتوانند دچار اوهام می شوند. خیالاتی و خرافاتی می شوند. به عنبکوتها و تارهای ظریفشان شک می کنند. فکر می کنند همه چیز از آنهاست. آنهاست که ناتوانشان کرده. آنهاست که نور را نمی مانند بیاید از کلکین. آنهاست که شبها بینی ات را می گیرند. دهانت را می گیرند. نفست را قید می کنند. روی بازوهایت می نشینند. خونت را می مکند و ادرارشان را در رگهایت می ریزند. فکر می کنم مرا تنها گیر کرده اند. همین است که هر روز بیشتر می شوند. تار می بافند. دور هم جمع می شوند. خودشان را نمی بینم اما تارهایشان هر روز بیشتر می شوند. نزدیک تر می شوند. شاید یک روز تمام حجم اتاق را بگیرند و حتی توانی برای خیستنم نیابم. شاید این آروزی قلبی شان است. آرمانشان است. روئاشان است. می توانند مادر؟ می توانند پسرت را تکه تکه کنند. تمام کنند. می توانند؟ تو چه می توانی مادر؟ از آن راه دور دعاهایت می رسند اینجا. دود اسپندهایت کور می کند چشمهاشان را؟ نمازهایت ویران می کند نقشه هاشان. روزه گرفتنهایت سیر می کند شهوتشان را؟
مادر مادر مادر امشب اما صدای تو نیز نمی تواند آرامم کند. تنها دمبوره است که می تواند. آنهم اگر غریب آشنایی بخواند که نشسته است در ایوانی در بامیان. شاید روبرویش جای خالی بودا باشد. بودا هم باشد اصلن. مگر نه اینکه پیامبر بوده است بودا. نه اینکه پیامبران معجزه دارند؟ نه اینکه رابطه های سرّی دارند با پرودگار عالم؟ پروردگار؟ پروردگار عالم. عالم دراندرشت. نشسته با دمبوره غمگینش بر دست و می خواند:
دلم بی وصف تو شادی نبیند
به غیر از محنت آزادی نبیند
خراب آباد دل بی مقدم تو
الهی هرگز آبادی نبیند
به دل نقش خیالت در شب تار
خیال خط و خالت در شب تار
مژه کردم به گرد دیده پرچین
ببینم تا جمالت در شب تار
۳-شهوت
- بعدش چی؟
بعدش را نمی دانم همینقدر می دانم که این در ذات آدمی است. برای بعضی ها جزء کوچکی از تمام زندگیشان است و برای بسیاری تمام زندگیشان. مثلا " جیمز" را ببین تقریبا تمام زندگی اش همین است. اگر هفته ای نباشد که یک دامن تازه در حمامش ولو نباشد، افسردگی می گیرد.
- آه چقدر دلم برای صادق هدایت تنگ شده است. آنقدر که دلم می خواست کاش هموطن خودم بود. با آن انگشتان لاغر و چشمهای ضعیفش چطور به اعماق وجودش سفر کرد. و نوشت و نوشت و آدمهای بسیاری را نیز به اعماق وجودشان راه بلد شد.
- الیاس من بیهوده ام امشب. چقدر هم بیهوده ام. این چرندیات که می بافی هم بهانه ای نمی شود برای بیهوده نبودن. نامی، آدمی، چیزی پیدا می شود بیهوده گی مان را کمرنگ کند؟

- چه بگویم. گاهی هست که حتی شهوت رانی هم آدمی را ارضا نمی کند. آدمها حیواناتی غریبند. تمام عمر عمامه می زنند. تمام عمر دکمه می بندند. تمام عمر سجده می کنند. تمام عمر شمرده حرف می زنند. تمام عمر مهربانانه نگاه می کنند. تمام عمر موها را پنهان می کنند. تمام عمر ساکتند اما یک روزی، یک عصری، یا یک شبی سگ می شوند. مست می شوند. می درند. آه آدمی چقدر ضعیف است. چقدر ضعیف است...
- من خسته ام الیاس. خوابم نمی آید اما خسته ام. بیهوده ام
وقتی به چیزی نمی شوی
نمی توانی غم را
نه با شعر
نه هماغوشی
نه آب انگور
آن لحظه چه نام است؟
تلفن را برمی داری
نامی بر انگشتانت نمینشیند
به چشمان متروک کبوتری می مانی
که مورچه ها به عمیق تاریکی میبرند
یا لبی که سه لحظه پیش سرخ بود از بوسه
و اکنون دو تکه از مردار فاحشه ای بیش نیستند
به پاهایی فكر كن که انحناهایش را می شناختی
و اکنون از استخوانش می هراسی.
آن لحظه
که مرد دکمه را می زند
و خودش را می پراکند در بازار
و هزار تکه دیگر را بر شیشهها
به چه میاندیشد؟
آن تکهها به چه میاندیشند؟
آن لحظه که بسیار است
و از یک لحظه کمتر است
چه نام است؟
۴- صدایی آشنا
وحید طلعت را دوست می دارم، صدایش را و حس آزاد بودنش را. متعلق نبودن به هیچ سرزمینش را. ایرانی توام با افغانی بودنش را. داداشم سید رضا محمدی مطلبی در مورد او نوشته که خواندنی است:
منبع: جدید آن لاین( وب سایت جدید آن لاین)
وحید طلعت را در ایران خیلیها با محمدعلی بهمنی، شاعرغزلسرا، مقایسه میکنند. طلعت غزلسرای جوانی است که از همه شاعران امروز به بهمنی نزدیکتر است. عین روانی زبان، سادگی عاشقانه و تغزل روایی مدرن نزدیک به زبان گفتار، وجوهی که محمدعلی بهمنی را ممتاز، متفاوت و محبوب ساخت. شاعر نیمایی که غزلسرا شد و بعد مراد همۀ کسانی که غزل گفتن تازه را دوست داشتند. بعد ازین بود که خیلیها افتخار میکردند "بهمنیوارترین شاعر دنیا باشند". وحید طلعت نسبتی دیگری نیز با بهمنی دارد. آنچه که هر دو را در مطبوعات شهره ساخت، پرداختنشان به افغانستان بود. بهمنی سالها پیش شعری گفته بود.
چگونه میشود ای همزبان! زبان را کشت / سکوت کرد و به لب بغض بیامان را کشت
چگونه میشود آیا گلایه نیز نکرد / که میهمان به سر سفره میزبان را کشت
برای خواندن ادامه مطلب سید رضا گزینه " ادامه مطلب " را در پایین بزنید.
الیاس علوی هستم. محمّد و رحمت الله نامهای دیگرم هست. کمی شعر میگویم؛ کمی خط خطی میکنم؛ و زیاد میخوابم. مهمترین چیزها در زندهگی آشفتهام، چای سبز با میخک مخصوص، مادرم و دوستانم هستند.